Globalizing Afghan literature and cultural heritage
Share:   

Pazhwak Publications
 

 

 

به نام خداوند جان و خرد 

ناهید نامه

یادنامهء شهید ناهید صاعد سمبول مقاومت ملی جوانان و زنان افغانستان در برابر ارتش متجاوز شوروی

 اثر

استاد عبدالرحمن پژواک

 

 

اثر استاد عبدالرحمن پژواک

ناشر:  بنیاد فرهنگ افغانستان

سلسلهء نشرات 4

چاپ اول

تاریخ چاپ:  8 سرطان 1376

محل چاپ:  تورنتو/کانادا

 

"آمده ایم چادرهای خویش خود را به شما دهیم که آنها را به سر کنید.   تفنگ های تان را به ما بدهید که با دشمنان دین و وطن بجنگیم."

خطاب ناهید صاعد به افسران و سپاهیان دولت

 

این نامه را به ناهید شهید و خواهران وی و همه زنان افغان که در درون و بیرون وطن در برابر قشون سرخ قیام کردند، اهدا می کنم.

عبدالرحمن پژواک

 

به جای دیباچه

 

محترم داکتر اسدالله شعور بانی بنیاد فرهنگ افغانستان!

نامهء شما را دوست دانشمند ما رفیع به من رسانید.   به طور عمومی تبریکات مرا در خدماتی که در بنیاد فرهنگ افغانستان انجام داده اید، بپذیرید.

همکاری با بنیاد فرهنگ افغانستان وظیفهء هر افغان است.   ناهید نامه اگر توسط این بنیاد منتشر شود، تا جایی که همکاری من لازم است، اجرای یک وظیفه ملی و افغانی خواهد بود.

در بارهء دیباچه باید به عرض برسانم که ناهید نامه به یک شعر منظوم آغاز یافته که در حقیقت دیباچهء آن می باشد.   ازینرو ضرورتی برای دیباچهء دیگر باقی نمی ماند.  اگر خواسته باشید می توانید به این دیباچهء منظوم شکلی بدهید که خواننده گان آن را دیباچهء مطابق به خواهش شما تصور کنند.

فعلا چیز جدید دیگر که قابل تقدیم باشد نه نوشته ام ورنه همکاری با بنیاد فرهنگ افغانستان کمال میل من است.   در اخیر هرگونه همکاری دیگری که لازم باشد دریغ نخواهم کرد.  صحتمندی و موفقیت تان را از بارگاه خداوند می خواهم.

با احترام

عبدالرحمن پژواک

 

پیشگفتار

 

بنیاد فرهنگ افغانستان که به عنوان یک مرکز فرهنگی غیر سیاسی و غیر وابسته در خارج از کشور عزیز فعالیت دارد، در پهلوی تلاش درخور توانایی و بضاعت خود در فروزان نگهداشتن مشعل فرهنگ و ادب مردمان سرزمین محبوب خویش، تجلیل و تقدیر از شخصیت های بزرگ علمی و فرهنگی و استعدادهای جوان کشور را جزیی از برنامه ی کار خود قرار داده است، چنانچه هموطنان عزیز ما در امریکای شمالی طی یک سال گذشته شاهد کارهای عملی ما مخصوصا تدویر محفل بزرگداشت استاد نوید در امریکا و تجلیل و تقدیر از بهار سعید در کانادا بوده اند.

ما سعی بر آن داریم تا از بزرگان، پیشکسوتان و استعدادهای درخشان جامعه در زمان زندگی شان تجلیل نموده و این امر را همچو عنعنه ای دنبال کنیم و ترویج دهیم.   به همین سلسله بود که سال گذشته استاد عبدالرحمن پژواک را به خاطر خدمات فراموش ناشدنی شان در عرصه های فرهنگ و سیاست و موضع گیری واقعا ملی شان در سالیان جهاد و به ویژه اینکه او در سال های اخیر به عنوان مجرب ترین سیاستمدار کشور، خود را از گرایش های منحط و ضد ملی قوم و قوم پرستی، منطقه گرایی و سایر جریانات عقب مانده یی که مود روز اند، آگاهانه به دور نگهداشته بودند، تجلیل به عمل آورده و یکی از آثار شان را به این مناسبت به نشر بسپاریم.

خوشبختانه شاهکار ادبی استاد، ناهیدنامه به دست مان رسد و از ایشان تمنا کردیم تا دیباچهء ویژه برای ما بنگارند که اجازه نامهء مکتوب شان برای چاپ این اثر باشد، ولی بیماری استاد آن را به تعویق انداخت، تا اینکه به جواب نامهء دوم یاداشتی از استاد پژواک به دست آوردیم که با درد و دریغ فقط دو روز بعد از آن دوست و همکار دانشمند ما استاد حامد نوید از واشنگتن تلفنی از وفات ایشان آگاه مان کردند و امشب به جای قدردانی از خدمات او، به مناسبت چهلمین روز وفات شان در تورنتو گرد آمده ایم که تا از خاطره اش تجلیل کنیم و ما هم به سهم خویش این اثر ارزشمند را تقدیم هموطنان می داریم.

با طلب غفران و رحمت ایزدی به روح بزرگوار استاد پژواک نامه ی ایشان را که هر چند یاداشتی است کاملا شخصی، به عنوان آغاز کتاب می آوریم، زیرا این آخرین نامه ایست از دوران زنده گی پژواک که با وجود عدم توانایی در نوشتن، لطف فرموده آن را به دوست مشترک و دانشمند مان الحاج حبیب الله رفیع تقریر کرده و در پای نامه خود با دستان لرزان خویش امضا گذاشته اند، تا باشد که آخرین کتاب او با آخرین نامه اش آغاز یابد.

کتاب ناهیدنامه که به شعر سپید نگاشته شده، اثریست دارای ارزش بلند ادبی که در نوع خود از حیث مضمون، محتوا و حجم، نخستین و پر ارج ترین سروده در ادبیات معاصر دری شمرده می شود.

پژواک سرایش این کتاب را با الهام و تحت تاثیر قیام دختران مدارس کابل برعلیه قوای متجاوز شوروی سابق که به روز سه شنبه نهم ثور 1359 صورت گرفت، در تابستان همان سال در کابل آغاز کرده بود.  زیرا این قیام که از مکاتب عالی دخترانه ی رابعه بلخی و سوریا در کارته چهار، که محل زندگی استاد صرف در پنج یا ششصد متری آن در تپهء سلام جمال مینه (منزل برادر کهتر شان عتیق الله پژواک) قرار داشت، آغاز گردید و طی آن ناهید صاعد، وجیهه خالقی و جمعی دیگر از دخترانی که پیشاهنگان این قیام در مکابت خویش بودند با تیراندازی خود فروخته گان خلقی و پرچمی به شهادت رسیدند.

استاد پژواک از شعار و این عمل ناهید بیشتر تاثیر پذیرفته بودند که در هنگام ممانعت قوای مسلح از تظاهرات گروه دختران دلیر، ناهید چادر یکی از همرهان خود را گرفته به سوی افسر قهار حزبی پرتاب کرده می گوید شما در برابر روس ها از وطن دفاع نکرده بلکه جهت آن ها را می گیرید، پس بیایید چادرهای ما را شما به سر کنید و سلاح تان را به ما بسپارید تا از آزادی میهن خویش پاسداری کنیم.  و افسر بی مروت و بی فرهنگ حزبی با شنیدن این حرف به سینهء ناهید قهرمان و چندین تن دیگر از همرهان او آتش می گشاید.

استاد پژواک سخت تحت تاثیر این شعار ناهید قرار می گیرد و با آنکه در بستر بیماری افتاده بودند، صرف دو یا سه ماه بعد از آن سانحه به سرایش ناهیدنامه آغاز کردند و در پهلوی آن دست به تاسیس کمیسیون دفاع از حقوق بشر در افغانستان زدند که البته فشارهای دیگری نیز برای ایجاد همچو تشکلی وجود داشت که بحث روی آن ما را از موضوع دور می سازد.

پژواک در آخرین روزهای همین سال برای گرفتن سهم عملی در جهاد مقدس مردم خویش ترک وطن کرد و در جریان زندگی در پاکستان و امریکا ناهیدنامه را به اکمال رسانید و قسمت های از آن را در مجلهء وزین "سپیدی" در پشاور به نشر سپرد که دو قسمت آن در آرشیف بنیاد موجود است.   چون منابع مالی آن مجلهء بسیار ارزشمند خشکید و انجمن ثقافتی افغانستان با تاسف بسته شد و ارسال "سپیدی" نیز با رفتن دوست محقق ما زرین انځور از پاکستان، برای ما قطع گردید، نمی دایم بعد از نشر دومین قسمت ناهیدنامه بخش های بعدی آن نیز چاپ شده اند و یا خیر؟  و آیا بعد از نشر دومین قسمت این اثر، نشرات آن مجله ادامه یافته است یا نی؟   عجالتا معلوماتی نداریم.    به هر حال افتخار نخستین معرفی ناهیدنامه می رسد به شاعر گرانمایه صدیق پسرلی و همکاران شان در آن مجله. 

اکنون ما خدای را سپاسگذاریم که توفیق عنایت مان کرد تا نخستین چاپ کامل و مستقل این اثر را با اجازهء مولف به دسترس استفادهء دوستان فرهنگ و ادب قرار بدهیم.

پژواک که در سالیان اخیر بنابر بیماری معده که بالاخره به سرطان مبدل گشت و او را از پا درانداخت، هر لحظه را پایان عمر خویش می انگاشت، ازینرو کوشیده است که در ناهیدنامه تمام مکنونات قلبی خویش را با بیان رسا، روشن و شاعرانه باز گوید.   نیایش های او اغلب دعاهای پیامبران کرام را در ذهن خواننده تداعی می کند و با بهره های که پژواک درین اثر از قران مجید، کتب مقدسهء دیگر و اساطیر کهن آریانا، یونان و روم گرفته است؛ خواندن کتاب بیشتر نیایش های پیامبر بلخ باستان زردشت را در ذهن القا می کند.   مخصوصا اینکه درین اثر ناهید بهانه ایست برای راز و نیاز بلاواسطه با خالق یکتا.  

در کتاب مقدس نیاکان ما اوستا به ویژه در یشت ها اردویسور ناهید همین نقش را دارد که این امر تشابهء عجیب را بین ناهیدنامهء پژواک و یشت های اوستا به وجود می آورد.  بیان این اثر نیز از لحاظ پختگی کلام، شیوه و قوت بیان و کاربرد واژه های بسیار کهن زبان دری و استفادهء وسیع از اسطوره ها و کلام شعرا و متفکرین بزرگ مغرب زمین ویژه گی های خاص به این کتاب می دهد و شباهت های بیشمار بین این اثر دلپذیر و کتب مقدسهء ادیان مختلف به هم می رساند.  

ناهیدنامه را می توان سرآغاز فصلی نوین در بخشی از شعر امروز افغانستان خواند و یقین داریم با انتشار وسیع این کتاب تاثیر گستردهء آن  را بر شعر نو کشور به زودی شاهد خواهیم بود.

همانطوری که پیشتر گفتیم می خواستیم به آرامی و فراغت خاطر به چاپ این اثر حاضر و تدویر محفل بزرگداشت پژواک بپردازیم، اما وفات استاد سبب شد تا درین کار تعجیل به خرج دهیم و در ابتدا در تشویش بودیم که متن بعدا تصحیح شده این کتاب را طوری که محروم پژواک به جناب عتیق الله پژواک و استاد رفیع هدایت داده بودند، تا از نزد جناب شریف اژیر بدست آورده در اختیار این مرکز قرار دهد تا تصحیحات را در متن در دست داشته خویش برسانیم، ولی با عجله ای که ما داشتیم این مطلب فوت می شد، اما رسیدن فکس نواسهءاستاد فرهاد پژواک از امریکا و اینکه ایشان نیز کاپی همان نسخه را بدست دارند، با گرفتن تصحیحات و برخی پاورقی ها از طریق تلفن نگرانی را از بین برده متن اساسی کتاب قابل تقدیم به هموطنان عزیز گردید.

ولی یک مطلب هنوز باقی مانده است و آن اینکه بسیاری از تلمیحات و اشاره ها به اساطیر باستان، واژه های ناب و کم استعمال دری و لغات متروک؛ جهت ایجاد سهولت و استفاده جوانان و آنانی که در محیط غربت رشد یافته اند، باید در پاورقی ها و یا به عنوان پیوست کتاب شرح می گردیدند که ضیقی وقت مانع اجرای این امر گردید.   ولی با آنهم این مطلب در اصل متن کتاب خللی وارد نساخته از اهمیت آن نمی کاهد.  چون چاپ حاضر به تعداد صرف پنجصد نسخه صورت گرفته، این مرکز در نظر دارد این کتاب را به تعدادی وسیعتر برای داخل کشور و افغانان مقیم در کشورهای همجوار به زودی در پاکستان تکثیر کند، خواهیم کوشید در آنجا چنین پیوست های را بیافزایی تا فایدهء کتاب عامتر گردد و از هموطنان عزیز و علاقمندان فرهنگ و ادب انتظار داریم با خرید این کتاب و سعی در فروش آن جهت تامین هزینهء چاپ بعدی مدد مان رسانند.  زیرا یگانه منبع تمویل تمویل پروژه های نشراتی و تحقیقاتی این مرکز فروش نشرات آن بوده، منبعی دیگر نداریم.

در اخیر وظیفهء خود می دانم تا از دوستان عزیز استاد حبیب الله رفیع و محترم عتیق الله پژواک اظهار سپاس و قدردانی کنم که زمینهء چاپ این اثر تاریخی و پر ارزش را توسط بنیاد فرهنگ افغانستان مساعد ساختند و از محترم دکتور نعمت الله پژواک و فرهاد پژواک به خاطر مقابله و رفع کمبودهای نسخهء در دست داشته ما و از هنرمند جوان همایون هژبر به خاطر طرح زیبای پشتی کتاب تشکر نمایم.

داکتر اسدالله شعور

مسوول بنیاد فرهنگ افغانستان

 

شناسنامه ها

 

1

استاد عبدالرحمان پژواک

استاد عبدالرحمان پژواک به روز شانزدهم حوت سال 1298 شمسی مطابق هفتم مارچ 1919 میلادی درست یک هفته بعد از اعلان پادشاهی اعلیحضرت امان الله غازی و اعلام استقلال کشور؛ در شهر تاریخی غزنی دیده به جهان گشود.   پدر پژواک قاضی عبدالله که از باشنده گان دهکدهء باغبانی حکومتی سرخرود ولایت ننگرهار بود، در این ایام در ولایت غزنی ماموریت داشت.

پژواک دو سال اول مکتب را در دهکدهء پدری و مکتب "مطلع دانش" بالاباغ سرخرود آغاز کرد.   صنف سوم را در مکتب خوگیانی خوانده، بعد با پدرش به کابل آمد و در مکتب "اندرابی" شامل صنف چهارم گردید.   تعلمیات ثانوی را در لیسهء "حبیبه" شهر کابل به پایان رسانید و بعد شامل فاکولته طب شد؛ اما بنابر مرگ پدر نتوانست بیشتر از دو سال تحصیلات دانشگاهی را ادامه دهد، ناگزیر به استخدام دولت درآمد و در شعبهء تاریخ "انجمن ادبی کابل" به حیث ترجمان شروع به کار کرد.  وی بعد ها برای مدت دو سال در دانشگاه "ایدن بره" اسکاتلند در شعبهء روابط بین المللی و ژورنالیزم عملی آموزش دید.

پژواک بعد از تاسیس "ریاست مستقل مطبوعات" به آنجا رفت و مدیریت شعبهء دوم نشرات را به عهده گرفت و در سال 1319 هنگامی که بیست و یک سال عمر داشت، گرداننده گی روزنامهء "اصلاح" را به دوش گرفته، همزمان مدیر "آژانس خبررسانی باختر" بود.

وی در سال های بعدی عهده دار مسوولیت های و وظایف زیرین بود:

-          مدیر عمومی "پشتو تولنه"

-          مدیر عمومی نشرات "ریاست مستقل مطبوعات"

-          مدیر عمومس اطلاعات وزارت امور خارجه 1325/1946

-          سکرتر دوم و اتاشهء مطبوعاتی در سفارت افغانستان در لندن 1327/1948

-          کارمند موسسهء بین المللی کار و کارگر در کانادا

-          سکرتر فرهنگی سفارت افغانستان در واشنگتن تا سال 1329/1950

-          اتاشهء مطبوعاتی در لندن برای بار دوم 1329 تا 1332/ 1950 تا 1953

-          مدیر شعبهء سوم سیاسی و کفیل شعبهء ملل متحد وزارت امور خارجه 1332/1953

-          مدیر عمومی سیاسی وزارت امور خارجه 1334 تا 1337/ 1955 تا 1958

-          سفیر کبیر و نمایندهء دایمی افغانستان در سازمان ملل متحد 1337 تا 1351/1958 تا 1972

پژواک درین دورهء چهارده سالهء ماموریت خویش مقام های بزرگ را در آن سازمان احراز کرد، از جمله از 20 سنبله 1345 به بعد برای یک سال ریس مجمع عمومی سازمان ملل متحد که دومین مقام در آن موسسهء جهانیست، بود و سال بعد ریس کمیسیون دفاع از حقوق بشر و سال دیگر ریس کمیسیون حل مسلهء نامیبیا بود.

-          سفیر کبیر افغانستان در بن 1351/1972

-          سفیر کبیر افغانستان در دهلی 1352 تا 1355/1973 تا 1976

-          سفیر کبیر افغانستان در لندن 1356/1976

پژواک در 1357 از مقام سفارت استعفا داده، به کابل برگشت و در آنجا از طرف رژیم دست نشاندهء تره کی-امین در اقامتگاه خود نظربند گردید.   این وضع تا تجاوز مستقیم روس ها به افغانستان ادامه یافت.   استاد به سلسلهء مبارزهء مخفی بر علیه اشغالگران و نظام تحت حمایهء آن ها در سال 1359  کمیسیون دفاع از حقوق بشر در افغانستان را تاسیس کرد که نشرات و شبنامه های آن توسط همکاران کمیسیون که عبارت بودند از الحاج استاد حبیب الله رفیع، نگارنده (اسدالله شعور)، داکتر صدیق الله ویرا، نصیر هنر، انجنیر امان بیگ شیرزاد و تعدادی همکاران غیر مستقیم دیگر چاپ، پخش و توزیع می گردید و کار آن کمیسیون نیز بعد از برآمدن استاد از کشور توسط برخی از همین همکاران تا سال 1990 جسته و گریخته ادامه یافت.

پژواک در آخرین روزهای همین سال برای گرفتن سهم مستقیم در جهاد، به بهانهء مریضی به هند رفت و از طریق دفتر ملل متحد پناهندهء سیاسی شد.   اما از آنجایی که در دهلی دستگاه های استخباراتی کی.جی.بی وخاد وسیعا فعالیت داشته، دستگاه استخباراتی هند نیز به تایید و طرفداری آنها کارهای ضد دولت مزدور را محدود می ساختند، پژواک به پاکستان آمد و در آنجا نیز بنابر پالیسی ضد روشنفکری و مغرضانهء جنرال ضیاالحق، پژواک مدتی در اسلام آباد به عنوان اینکه میهمان رسمی دولت پاکستان است، تحت نظر قرار گرفت و بعد در پشاور علنا و بدون پرده نظربند شد تا اینکه مجبور به ترک پاکستان گردید.

استاد به امریکا رفت و به مبارزهء دیپلماتیک بر علیه تجاوزگران پرداخت؛ اما بیماری معده اش به سرطان تبدیل شد و در حالیکه تداوی سخت ضعیف شان ساخته بود، برای اینکه روزهای اخیر عمر را در نزدیکی میهن محبوب خویش سپری کرده باشد به وساطت دوستش پیر سید احمد گیلانی در حدود چهار سال پیش دوباره به پاکستان رفت و در آنجا در بستر بیماری شدید، با علاقمندی زیاد جریانات کشور را تعقیب می کرد تا اینکه یکسال قبل کاملا زمینگیر شد و برای پایان عمر دقیقه شماری می کرد.   سرانجام او به ساعت چهارونیم روز هجدهم جوزای 1374 مطابق به هشتم جون 1995 تقریبا دو ماه و چند روز بعد از وفات خانمش؛ در حیات آباد پشاور به جاودانه گی پیوست و فردای آن به روز جمعه در دهکدهء باغبانی سرخرود ولایت ننگرهار بعد از سال ها دوری، در آغوش مهربان و پر عطوفت مادر میهن خفت.  خدایش بیامرزاد و خاطره اش جاودان بادا!

 

شاعر بلند پایهء معاصر استاد واصف باختری به مناسبت این ضایعهء المناک بعد از ربع یک قرن برای نخستین بار مرثیه ای در قالب اشعار کلاسیک سرودند که تقدیم خواننده گان گرامی می گردد:

در جام جهان بین غزل خاک فگندند

زین جرعه که در ساغر پژواک فگندند

در بزم، گرانسنگ ترین شیشه شکستند

و ز باغ، سبکروح ترین تاک فگندند

آن شیشه شکستند و چه ناگاه شکستند

و آن تک فگندند و چه بی باک فگندند

ز آدم چه خطا رفت که لاهوت نشینان

انگور دگر در خم افلاک فگندند

پژواک ازین ساقی و این میکده رنجید

در بادهء نوشینه چو تریاک فگندند

خود عربده کردند ولی تهمت آن را

بر گردن رندان عطشناک فگندند

از مرگ چه گویی وچی نالیم که این طرح

بیرون ز نهانخانهء ادراک فگندند

پیشنه قبایان نوا سنج ازین سوگ

بر جامهء زربفت سخن، چاک فگندند

پیمانهء "واصف" شود ای کاش لبالب

زان جرعه که در ساغر پژواک فگندند.

 

استاد پژواک آثار فراموش ناشدنی زیاد از خود به یادگار ماندند که اهم آنها به شکل کتاب چاپ شده اند، عبارت اند از:

الف:   نوشته ها و سروده های دری و پشتو:

1-      کلیمه داره روپی (درامه به زبان پشتو)

2-      افسانه های مردم (مجموعهء روایات و افسانه های تاریخی مردم که به نثر بسیار عالی نوشته شده است.)

3-      گل های اندیشه (مجموعه اشعار دری به کوشش غلام حضرت کوشان در کابل)

4-      حدیث خون (مجموعه اشعار دری و پشتو در سال های جهاد به کوشش حبیب الله رفیع در پشاور)

5-      ناهید نامه (یادنامهء شهید ناهید صاعد سمبول مقاومت ملی جوانان و زنان افغانستان در برابر ارتش متجاوز شوروی به کوشش اسدالله شعور در کانادا)

ب:  آثار به زبان انگلیسی که همه در لندن چاپ شده اند:

6-      آریانا

7-      افغانستان کهن

8-      مسالهء پشتونستان

9-      روز پشتونستان

10-  پشتونستان

پ:  ترجمه ها:

11-  پیشوا (ترجمهء دری پیامبر اثر جبران خلیل جبران)

12-  باغبان (ترجمه دری اثر تاگور)

در پهلوی این آثار ده ها مقاله علمی و پژوهشی پژواک در مجلات ادبی کابل، آریانا و سایر نشرات کشور به چاپ رسیده که امیدواریم روزی به همت یکی از جوانان اهل فرهنگ گرد آورده شود.

تصمیم هفتهء گذشتهء افغان اکادمی در ویرجینیای امریکا در قسمت گردآوری اشعار پراگندهء پژواک تحت رهنمایی استاد ممتاز ادب دری داکتر سید مخدوم رهین مژدهء خوب بود برای دوستان شعر و داب که امیدواریم خداوند توفیق نصیب شان گرداند تا هر چه زودتر این برنامه شان به ثمر برسد.

 

2

ناهید صاعد

ناهید صاعد دختر سید یوسف صاعد در سال 1339 در شهر کابل زاده شد.   بعد از ختم دورهء تعلیمات ابتداییه نخست شامل لیسهء "سوریا" شد و بعد تعلیمات خویش را در لیسهء "رابعه بلخی" ادامه داد تا اینکه در آخرین سال مکتب زمانی که شاگرد صنف دوازدهم بود به روز سه شنبه 9 ثور سال 1359  طوری که شرح آن در پیشگفتار این کتاب گذشت؛ هنگام رهبری مظاهرات ضد اشغالگران روسی در کارته چار کابل به ضرب گلولهء وطنفروشان شهید گردید.

بعد از آن واقعه چندین گروه و سازمان سیاسی ناهید را منسوب به تشکیلات خویش وانمود کردند، اما دوستان نزدیک و اعضای خانواده او عقیده دارند که ناهید با هیچیک از سازمان های سیاسی ارتباطی نداشته مانند میلیون ها تن از هم میهنانش طرفدار آزادی و استقلال کشور خویش بود.

در حوت 1370 کتابی زیر عنوان "ناهید دختر یک ملت غیور" در کالیفرنیای امریکا توسط "سفیون انستنت پرنتنگ" در بارهء زندگی ناهید به نشر رسید.   این کتاب در 162 صحفه توسط شخصی به نام خلیل الله عطایی نگاشته شده، بیشتر ازینکه برای تقدیر از مقام ناهید باشد، بیشتر برای کوچک ساختن شخصیت او در اذهان عامه به طبع رسیده است که عملیست قبیح.

 

3

وجیهه خالقی

وجیهه خالقی یکی دیگر از قهرمانان قیام دختران مکاتب کابل است که چند لحظه پیش از ناهید به شهادت رسید.  او که متعلمهء صنف دهم لیسهء "رابعه بلخی" بود در سال 1341 در کابل به دنیا آمده بود.

او که رهبری گروپ دوم دختران لیسهء خود را در آن روز به عهده داشت در حوالی لیسهء "حبیبه" به شهادت رسید.    زیرا مداخلهء مسلحانهء قوای سه گانه نظامی در یک مظاهرهء مسالمت آمیز آنهم مربوط به دختران؛ جریان حرکت آن روز شاگردان لیسه های "سوریا" و "رابعه بلخی" را به چندین گروه پراگنده ساخته بود.

امید است روزی لیست نام های همه شهدای پرافتخار آن روز به کمک هموطنان عزیز فراهم گردد تا خاطرهء این شیردختران میهن جاویدان بماند.

 

به نام خدای فراخ بخشایش مهربان

 

ناهید نامه

سرآغاز

 

این نامه

داستان شهیدان کشور است

از خون های ناحق دوشیزه گان تر است

این دختران،

مبارزه با روس کرده اند

جان را فدای نخوت و ناموس کرده اند

این دختران،

به رزمگه راهی نبرده اند

در شهر

روی جاده ی سنگفرش

مرده اند

کرده حنا و غازه ی شادی ز خون سرخ

جان داده سرخروی

ز تیغ قشون سرخ

 

با مرگ خویش

طعنه به ما زنده گان زدند

تکبیر حق به لب، پی آزاده گان زدند

از خود گذاشتند پیامی

به نام حق

از خون نهاده مهر

به روی پیام حق

 

فارغ ز درد و رنج، روانشاد گشته اند

از بنده گی اجنبی

آزاد گشته اند

تا چشم شان ز شرم نیفتد به روی ننگ

رو در نقاب خاک کشیدند بی درنگ

 

این دختران به جنگ نه بسته میان خویش

شمشیرها نه آخته

جز از زبان خویش

فریاد از اسارت و بیداد کرده اند

شیون به نام کشور آزاد کرده اند

اینان مثال غیرت و ایمان کشورند

جاوید زنده در دل و وجدان کشورند.

 

این دختران خاطره ی عشق میهن اند

قربانیان وحشت و بیداد دشمن اند.

 

ناهید و خواهرانش

چو ما زنده نیستند

آزاد می زیند، چو ما بنده نیستند.

 

بر یاد شان:

سرود و ستایش

درود ماست

بر نام شان:

درود و نیاش

سرود ماست.

 

"پروردگار من!  دانش مرا افزون کن"

قران مجید

 

ای چشمه ی درفشام روشنایی های به آفرین!

فروغی که از دل تاریک هستی مرموز فراخاسته

بر ساده گی پاکیزه ی ضمیرآدمی می تابی.

 

ای کانون آتش های فروزان!

که از افراز دریای آرام روح برخاسته

آنچه را جاوید نیست

در نهاد کاینات می سوزی

و روان آدمی را

با نسیم گوارای سرمدی

می نوازی.

 

ای روحانیت فروغ های ایزدی!

که اهریمنان فرا راه تو نابود می شوند

بدانگونه که دودها

در بادها

و گردها

در میغ ها.

 

دمی درنگ کن و بر من بنگر!

باری بایست و مرا دریاب!

 

ای چشمی که همه چیز بر تو آشکار است

روحی پنهان که جاودان ناپیدا خواهی بود.

ای آنکه

آنکو ترا دیده هرگز نبوده

و آنان که ندیده و نخواهندت دید،

ترا خواهند پرستید

تو در نیروی مهین خویش آشکار هستی.

 

اما ما ترا با دیده گان نیاز می جوییم

و با فروتنی نماز می گذاریم

ناز و غرور خویش را نذر می آوریم

تا به کرامت خویش جاودان بنازیم

دعاهای بینوای من بر لبانم می لرزند

دمی درنگ کن و فریادهای خموش مرا بپذیر!

 

خاموشی ام نیایش من است

شعر گنگی که برای تو سروده ام

آهنگ بی آوای من رازیست

که آن را با تو در میان می نهم

گذرگاه تو معبد نگاه منتظر من است!

دمی درنگ کن و سرود مرا بنیوش!

راز مرا باز ستان!   مگذار ناتوانی من آن را فاش کند

به من نیرو ببخش!

تا غرورهای مقدس را

که به امانت به من سپرده یی

به شرمساری از من نستانند.

 

پگاهان هنگامی که در آغوش مادر زمان

مژه گان روز نو باز می شوند

روحانیت سپیده دم تبسم می کند

گیتی را با شیر مقدس فرخنده می سازد.

 

هنگامی که چشم پاسبان

آسمان های گیتی و کیهان را

از ارواح زشت شبانه در امان می یابد،

به خواب می رود و دنیا را به خورشید می سپارد

آوانی که آفتاب در آفاق آیینه می بندد،

وادی ها و کوهساران

بیشه ها و کشتزاران

دریاچه ها و رودباران

زیبایی های خویش را در آن می نگرند.

ای پروردگار زیبایی های پاک که همه به سوی تو می گرایند!

و ای خداوندگاری که زشتی های پلید

همه از سر راه تو فرار می کند

بر نیروی من بیافزای!

و آرزوهای مرا بازگردان!

 

خواسته هایی که مرا ترک کرده اند

گویی دل در سینه ی من نمی تپد

شادی هایی که از من دور شده اند

پنداری روحم جاودانه زبون و افسرده است

گل های که بر شاخسار پندار من می شگفتند

انگاری ریشه های درخت زنده گانی من خشکیده اند،

گلبرگ های شان را نمی آرایند

اندیشه های من که چون ابرها، بیشه بیشه و انبوه انبوه

آسمان الهام مرا فرا می گیرند

قطره یی از آن ها فرو نمی ریزد

دعاهایی که پیام های مرا برده اند بر نمی گردند.

 

پروردگار من!

آفتاب زنده گی من زرد

و نسیم های شامگاهی من سرد شده اند

روز من به پایان رسیده

ولی راه خویش را نه پیموده ام.

 

کابوسی هولناک پشت مرا بر زمین دوخته

سیمرغ سیاهی

بال هایش را بر سینه ی من گسترده است.

مرا در آغوش نیروی خویش

بیدار کن!

 

پروردگار من!

روا مدار امیدهای من بر من بخندند

و آرمان های مرا تمسخر کنند!

نازهای من کوچک

و نیازهای من بزرگ شوند.

چشمان مرا به سوی خود بلند کن!

نگاه های مرا به روی خویش فرا خوان!

مگذار بر زمین بنگرم!

 

اگر مقدر است سقفم پست باشد

روا مدار قامت من خم شود.

 

ای خداوندگار دانش های راستین!

نیازی را که می پذیری

به من بیاموز!

و "دانش مرا افزون کن!"

تا بتوانم ترا به درستی بپرستم

و بر کسانی که

در راه تو جان سپرده اند

به نکویی درود بفرستم.

 

داستان سرنوشتی شوم که راز جاوید من بود از تنگنای سینه ام فرار می کند.

عبدالرحمن پژواک

 

ای قریحه ی شعر!

شاهدخت اندیشه و عروس پندار

حجله ی آسمان را بیارای

شمع یزدانی را بافروز

پرده های ابرهای خوشبو را فرو کش

از سوی نگاه های آرزومند من

که پیری آن را از غبار حسرت خیره می کند

زی بازوان گشاده ی من بخرام

با شوری که در جوانی

عروس عشق بی باک

و همدم هوس های آتشین من بودی

در آغوشم بیا!

 

ای قریحه شعر!

خاطر زمان و گنجینه ی رازهای دل آدمی،

پاسبان دردها و رنج های انسان!

داستان سرنوشتی شوم

که راز جاوید من بود

از تنگنای سینه ی من فرار می کند.

این امانت مقدس را به نهاد تو می سپارم

که فراموشی را در آن راهی نیست

تا با هستی رویای رو به تباهی من نیست نشود.

گوهر سرود واپسین خویش را

که ابر آسمان الهام تو

به ژرف اوقیانوس ضمیر من به ارمغان کرده بود

در گوش تو می آویزم.

 

شهابی که از افراز آسمان سرنگون می شود

مسیر تاریکش را در پرتو فروزان خویش می پیماید

در ژرف آب های زمین ناپدید می گردد

و آغاز تابنده ی وی تا انجام تاریکش او را دنبال می کند

سرنوشت آن فرخنده و زیباست.

 

سرنوشت من شومتر از اختریست که هوازی* تاریک می شود

و ستاره گان آسمان آن را باز نیابند

سرنوشت من چون فرجام درخت باروری نیست

که شاخه های آن از برومندی خم می شوند

من بی برگ و بار بر سایه ی پیکر لخت خویش خم شده ام.

ابرهای پرورنده آب های خویش را از من دریغ می دارند

زمین صخره های سختش را در برابر ریشه های خشک من

گذاشته است.

اهریمنان پاروپامیزاد با تبرهای خویش به سوی من می شتابند

با شوری که پهلوانان اولمپ* زی بلوط های پربار می شتافتند

بادهای تند کوهی

پاره های مرا در وادی ها می پراگنند

سنگ های بزرگ

ریشه های مرا می کنند

ذره های من با خاک های ارب* انباز می شوند

سرزمین تاری که آفتاب هستی در آن خاموش شده

و شب مرگ آن را در بر کشیده است.

 

سرنوشت من شوم تر از فرجام ستاره ی روز است

که پهنه ی خراسان را با گام های بامدادان جوانی می نوردد

بر فراز هندوکش می نشیند

نگاهی سرد و زرد بر جهان می افگند

پرچم های شعله ور و فروزان وی

که آن را با شکوه بامداد برافراشته بود واژون می شوند.

 

گوزنی پیر

که سر با شکوهش در زیر شاخ های پر غرور وی می لرزد

شاخ های که

پگاهان آن را در چشمه ی ارغوانی خورشید می شست

شامگاهان با آن با گوی های زرین سپهر بازی می کرد

عقاب آسمان نوردی

که شهپر شگافنده ی وی سینه ی آسمان ها را می درید

بادهای تند پرواز را به دنبال می گذاشت

آواز وی از فراز ابرهای بلند

شیران را در کنام

غزالان را در مرغزار

و پرنده گان را در غیشه های گشن بیدار می کرد

دیگر در کنار کوهسار زمینگیر شده است

بر پرهای فرو ریخته ی خویش برنشسته

و نگاه مغرور وی به توانایی خزنده گان حسرت می برد.

 

سرنوشت من شومتر از آن گردنده ی سرفراز

و آن پرنده ی بی نیاز است

و شومتر از فرجام آن آدمی است

که او را از بهشت در مغاک ساحلی گمنام افگندند،

جایی که راه بازگشت ناله های وی را با صخره ها بستند

در آنجا که غریو خیزابه های سهمگین

و تندر بادهای کوه و دریا

پاسبان ضجه های زندانی و فریادهای اسیری بود

که از سینه ی آدمی به سوی خدا راه می جستند.

 

سرنوشت من سرنوشت آنانی نیست

که در جوانی و توانایی

در شادکامی و سرور

در راه کرامت و ناموس جان سپردند

و آسمان بر خاک شان شبنم های خون آلود فرو می بارد.

 

سوگند

به آن اسپان غازی که می تازند

و نفس همی زنند در تاختن، به آواز

به آن آتش افروزان از سنگ با سنبهای خویش

و به آن غارتگران در بامداد

که بر هامون دشمن گرد می انگیزند

و در سرای دشمنان فرود می آیند.

سوره العادیات "قران مجید"

 

ای قریحه ی شعر!

کدامین سروش قدسی

سرودی را که از شنیدن آن مغرور و بی نیاز می شوم

در گوش من فرو می خواند؟!

سرودی که:

ای کودک نوزاد گیتی کهنسال

که پدر نامورت ترا به شاهراه هستی رسانیده

و رها کرده است

برخیز و بر پای اندیشه ی خویش بایست!

بر گردونه ی سرنوشت خویش برآی

و جولانگاه بیکران پهنای زنده گی را بپیما!

جولانگاهی که:

پهنه ی آزمون انسان آدمیزاد است

آفریده گار سواران خویش را

بر توسنان حوادث در آن گمانه می کند

چرخ های زرین و تگاوران تندرو خویش را

با لگام های ناگسستنی بر گردونه ی سرنوشت آدمی می بندد.

 

سوارانی که لگام های شان را با دست کرامت نگه می دارند

تگاوران سرکش را به راهی می رانند

که ندامت آن را دنبال نمی کند

با غرور و شکوه همراه می روند

بر سر افگنده گی ها پیشی می کنند

و در سرای پیروزی و ظفر فرود می آیند.

 

سرودی که با نسیم وادی مقدس

به سوی ستیغ های کهسار نیایش می وزد

برگ های بلوط های پدرام را می نوازد

در فروغ یزدان به رامش در می آید

جایی که معبد شبانان آدمیزاد

و زندان گرگان اهریمن نهاد است.

 

سرودی که در چشمه های سارا و درفشام

و دریاچه های روشن و آرام کوهی زمزمه می کند

جایی که دریاچه

آیینه ی بازتاب خنده های جاوید ستاره گان است.

 

سرودی که مرغ خوشنوای فضای ابدیت است

آشیان نمی شناسد و از دام نمی هراسد

دانه نمی چیند و بر شاخ نمی نشیند

پرواز او ابدی و آواز او سرمدیست.

 

اما آری نکو گفته اند که:

"سرودها انجمن ها را می آرایند

سرنوشت نبردها را

بازوان توانا راست می کنند."

 

پروردگار من!

استخوان های من نرم اند

موهایم فرو می ریزند

بازوهای من سست اند و دستانم می لرزند،

به چه گونه می توانم سرنوشت نبرد را راست کنم؟!

 

دشمنان من اهریمنان و دیوان اند

مغز شان زشت و اندیشه ی شان تاریک است

چون ابر انبوه اند

چون تندر می غرند

چون درخش می پرند

در شمار چون موران

و به پیکر چون پیلان اند

عراده های شان نهمار* و چرخ های شان بی شمار است

آب ها را در جویبارها به جوش می آرند

و سینه ی کردها را شیار می کنند

غیشه ها و خرمن ها، کشته ها و بیشه ها را می سوزند

روستاها را بی خانه

و پرنده گان را بی آشیانه می سازند.

 

آری!

"سرودها انجمن ها را می آرایند"

اما در دنیای شادکامی

_ که خیمه ما را از آن برون افگنده اند. _

 

سرودهای ما فریادهای درد و رنج و خون است

چون سرود هومر

که فریاد از خشم اخیلوس فرزند پله بود

خشمی دلازار

که دردهای بی شمار مردم آخایی را فراهم کرد

و آن همه نفوس مغرور و دلیر را به کام مرگ افگند

"و پیکرهای شان را طعمه ی سگان و پرنده گان آسمان کرد."*

 

سرود من داستان دلیری جنگاورانیست

که ستایش مرا نمی نیوشند

گوش ها شان با خاک انباشته است

برای بزرگداشت خویش مرگ را گزیده اند

حماسه های من در یک آن مرثیه می شوند

و مرا درمیان سراینده گان جهان

با چشمان تر

سرافگنده می سازند.

 

اما،

ای قریحه ی شعر!

روا مدار خاموش شوم!

مرا در میان ستایشگرانی جاوید کن

که پهلوانان خویش را در ابدیت دنبال می کنند

و سرودهای شان سرمدیست.

 

در هر نفسی که آه مرا بر روی گیتی می دمد

از مرگ پهلوانی آگاه می شوم

چنانکه انتیلوک پسر نستور

اخیلوس را از مرگ پاتروکل آگاه کرد

و تیره ترین دردها چشمان او را آشفته کرد:

"خاکستر سیاه و سوزان را گرفت

و آن را روی سر پاشید

پیشانی زیبا و جامه های آسمانی خود را به آن آلود

در خاک خفت و جایگاهی دراز را از قامت بلند خویش

پوشاند."*

 

دردی که

فرزند جوان و پهلوان شهبانوی خیزابه های قلزم را

از پا درآورد،

با پیرمردی چون من چه خواهد کرد؟!

 

پیرمردی که:

رعشه در دستان وی بازی می کند

بدان گونه که اشک بر مژگان می لرزد.

اشاره ی انگشت او را می لرزاند

نمی تواند چیزی را

در جای درست آن نشان بدهد.

 

سرنوشت من از دود تیره ی این درد سیاهست،

درد آتشینی که روغن آن مغز استخوان من است

دردی که با حسرت روزگار جوانی انباز است

روزگاری که انسان در دوستی و دشمنی تواناست

و بار گران سال ها وی را خم نه کرده است

هنگامی که جوانان به میدان نبرد می روند

پیر با نگاه حسرت نگران است

فریادها در گلوی او گره می خورند

غریوها در سینه ی او می پیچند

در گرد سواران پنهان می گردد

باز می نشیند و در غبار خاطرات خویش گم می شود.

 

هنگامی که جوانان:

بر گردونه می برآیند

لگام تگاوران مست را در دست می گیرند

و به سوی دایره ی ظفر می شتابند

پیران:

انگشتان لرزان خویش را به هم می آورند

و دستانی را که مشت نمی شوند

بر زانوهای ناتوان خویش می گذارند

و مژگان برهم می نهند

لب ها شان به نیایش می لرزند

و برای چشم ها شان کوری می خواهند.

رحمی را که اندوه شان برانگیخته است، نمی بینند

و دلسوزی آدمیان را بر محرومی های خویش

توهین می پندارند.

 

گریه ی پیر،

رخسار پرچین وی را زشت تر می نماید،

همچون بارانی که بر لجنزار فرو بارد.

تبسم وی

زهرخندیست بر ویرانی و شکسته گی های او

همچون مهتابی که بر ویرانه ها بتابد.

 

جوانان می روند و باز نمی گردند

پیر بر جای خویش زمینگیر است

بدانگونه که در نبرد تروا فرمانده ابرها

ارباب انواع را همه گان به کاخ خویش در اولمپ فرا خواند:

همه... رودها دسته دسته بدانجا رفتند

نیز همه فرشته گانی

که جایگزین جایگاه دلپذیر جنگل ها

یا آب های چشمه سارها

یا چمنزارهای سبز بودند

تنها...

"پیر اوقیانوس درغار ژرف خویشتن ماند."*

 

"بودن یا نبودن"

در سوال سرنوشت آدمی، امریست کوچک؛ امر بزرگ آن است که "چه گونه باشیم؟"

ستمگرانی که بر سیلاب دیده و خیزابه های خون می آیند بر بادهای خنده و استهزا می روند.

پژواک

 

ای قریحه ی شعر!

رطل گران دو دسته ی مرا پر کن

که چون آن را سر بکشم،

پندار مرا زیبا و گفتار مرا نیکو سازد

اندیشه ی مرا به کرداری واگمارد

که از آن سر فراز شوم

بدانگونه که پدری بر پرورش فرزندی ارجمند می نازد.

 

به من بیاموز که:

در تباهی ستمگران و زورآوران بیاندیشم

آزاده گان دلیر را بستایم

بر کرامت نماز کنم و بر آزادی درود فرستم

غرورهای مقدس را ثنا و آفرین گویم.

 

"بودن یا نبودن" در سوال سرنوشت آدمی

امریست کوچک

امر بزرگ آنست که "چه گونه باشیم؟"

بودن در سرمدیت است،

بدانگونه که کرامت جاودان است.

ستمگران که بر فراز سیلاب های دیده

و خیزابه های خون می آیند

بر بادهای خنده و استهزا می روند.

 

ای قریحه ی شعر!

انفاس خویش را بر من بدم

و روح مرا آزاد کن!

پیکر من زندانم و اندامم زنجیرهای من اند.

عشق به آشیان مرا از من باز گیر!

بگذار با پر و بال روح در اوج آسمان های الهام های خجسته

پرواز کنم

همای اندیشه های نیکو را بگمار

زغن های پندارهای شیطانی را بپراگن

سرودهای مرا از وسواس و دروغ امان بخش!

تا بر داوری آفرین و بر ستمگران نفرین کنم.

 

سرودهای مرا آتشین کن

تا در نهاد شان در گیرد و جهان ستمگران را بسوزد

و دل های شان را خاکستر کند

خشم شان را بر روح شان برانگیز!

دست شان را به گلوی خود شان حواله کن!

زنجیرهای شان را بر گردن ها و اندام های خود شان ببند!

 

ای قریحه ی شعر!

ای آفرینندهء هنر!

در سنگ، رنگ و نوا

به من بیاموز

کدامین صخره ی مقدس را بتراشم

تا پیکر زنان و مردانی را که مثال غرور و ناموس اند،

جاودان کنم!؟

 

بر پیکرهای به خون خفته ی ناهید و خواهرانش

چه ارژنگی بنگارم

که ازدر* چشم مهربان خدا باشد؟!

چه شعری بسرایم و چه سرودی آهنگ کنم

که گوش آفریدگار من و تو آن را بپذیرد؟!

 

ای دستی که آنچه را آباد می کنی ویران نمی شود!

معبد مرا بنا بنه، نگارخانه ی مرا بیارای

رعشه را از انگشتانم دور کن

و خامه ی مرا استوار دار!

 

ای آفریننده ی زیبایی های راستین

که پایان ناپذیر و آزاد اند!

از خورشیدها و مهشیدها

و اخترانی فروزان که فرو می نشینند

سخن نمی گویم

مرواریدهای را نمی ستایم که آژوس

از ابرهای خوشبو بر قلزم گهر پرور بارید

و آفرودیت از آن برای هرا

که سینه ی او سپید، ساعدش سیمین

و چشمان چون گوساله دارد،

زیور و سواره کند.

 

آری!

وینوس زیباست و زاده ی کف دریا

گیسوان زرین و تبسم مهتابی دارد

میان آرای او سحرانگیز است

کبوتری که در کنار اوست

فرشته گانی که بر سبزه های چون زمرد و گل های رعنا

برای او رامش می کنند

کف می زنند، پا می کوبند، می خندند و آواز می خوانند؛

همه زیبا و رعنا هستند

او پروردهء گل و باغ و بهارانست

جانوران صحرا را زیبایی اندام او رام می کند

اما من تنها و تنها

زیبایی راستین را که پایان ناپذیر و آزاد است

می پرستم.

 

آفرینش همه گان زیبا و فریباست

بدانگونه که زمان زینت مکان و مکان زینت زمان است

هیچ بخشی از کاینات بدون بخشی از زیبایی خداوند نیست

گرگری که روشنگر ضمیر آدمیست،

آیینه ی که غبار نمی پذیرد،

گواهی که جاودان آگاهست.

 

پگاه داغ که:

پیک ستاره ی روز در تبسم خویش آشکار می شود

در نسیم سپیده دم دست می افشاند

بازتاب آستین گلبرگی که آن جهان را در ارغوان می گیرد

و در آفریده گان زیبایی راستین می دمد؛

زیباست.

 

نیمروز چون:

خورشید بر کوهساران برفین می تابد

آب های رودباران و چشمه ساران تازه می شوند

جویباران را گوهرین و گوارا می کند

دریاچه های کوهی را آیینه می بندد

خیزابه های اوقیانوس

که پیرترین آفریده ی روی زمین است

سرهای سپید شان را در سیماب کف های سیمین شانه می زنند؛

زیباست.

 

شامگاهان که:

پرده های گلگون بر حجله ی آفتاب فرود می آیند

مهر تابان به خلوتگاه می رود

و گیتی را به آرامش و خموشی می سپارد

کرمکان شب تاب پر می افشانند

ماهیان شبچراغ از نهانخانه ها بیرون می آیند

و ژرفای اوقیانوس را می نوردند

بدانگونه که آسمان ها پر از شهاب باشند

جانداران جهان روز

در خم های شاخه های مرجان

پنهان می شوند

بدانسان که مرغکان زمین در بیشه های گشن آرام می کنند

جز از باد و خیزابه های مستانه

که روحانیت خواب ایشان را

جاودانه از آغوش خویش آزاد کرده است

آوازی بر نمی خیزد؛

زیباست.

 

در دل شب ها که:

آفریدگار جهان را به تاریکی و آدمی را به ضمیر

می سپارد

دیوان، ددان و آدمیان را آزمون می کند

تا در سیاهی شب در چه کارند

و در تنهایی به چه می اندیشند؟

یکی در اختران می نگرد که دوران اند

دیگری در خویشتن که در نهاد وی نهان است

همه گان زیباست؛

ولی دانش آن بده که بگویم:

"اما من جمال آفرین را می ستایم

و زیبایی راستین را می پرستم."

 

پروردگار من!

درخت زنده گی من خم شده است.

بار خاطرات جوانی بر شاخه های پیر آن گرانی می کند

هر دم اندی از آن بر خاک فراموشی فرو می ریزد

گیاهان جوانی که در پای من سر افراشته اند

گل هایی که در سایه ی من دمیده اند

بر افسانه های من می خندند.

 

بدانگونه که:

درخت فرخنده را در کوه مقدس

در همه گونه آب و هوا پدرام داشتی

و چراغ امید پاکان و راستان، بینوایان و دادخواهان را

به روغن آن فروزان و درفشام کردی

شاخ های درخت کهنسال مرا

که در دل شب های خاموش

در ضمیر زمان

نیایشگاه مرغان حق بوده است

تباه مکن!

تا فریادهای که از فراز من بر آسمان بلند

و بر زمین پخش می شوند،

خواب را بر ستمگران حرام دارند!

 

"ای خداوند!  در تنگی و سختی خویشتن را پنهان مکن!

دشمن به خواسته های زشت خویش فخر می کند،

خدا را حقیر می شمارد،

دهنش پر از فریب و زیر زبانش پر از فساد است.

در روستاها بیگناهان و بینوایان را شکار می کند

بدانگونه که شیر درنده در کمینگه پنهان می شود،

خویشتن را خم می کند و قامتش را پست می سازد."

زبور داود پیغمبر

 

ای قریحه ی شعر!

ای نگارنده ی سرنوشت ها!

 

بیم هایی که بر اندیشه و پندار من سایه افگنده بودند

خواب های پر هراس شب های دراز منن

و فال های شوم که در اوهام خویش دیده بودم

راست و درست بیرون برآمدند.

درخش قضا و آذرخش قدر

تیغ هایی را که بر فراز من آویخته بودند

هوازی بر پیکر من فرود آوردند

شعله های سوزان از زخم های من بلند می شوند

خون های من نمی توانند آن را فرو بنشانند.

بار من گران و دوش من ناتوان است

اندوهی که:

اگر آن را بر کوه گران گذارند خم شود

و اگر بر دریا بگمارند درنگ کند.

زمان، بدانچه بایست مرا در جوانی گمانه می کرد

در پیری و ناتوانی آزمون می کند

مرا برای درد و رنجی دیگر آماده کرد

و به اندوهی که نمی شناختم روبرو ساخت.

 

شوم است سرنوشت شاعری که:

مادرش زمانی که او را در نفس داشت،

شبانگاهان از زیر درختان نمی گذشت

و از سایه ی ارواحی که بر درختان می خسپیدند،

دوری می کرد.

شمشیری را که پدرش در جنگ های مقدس آزموده بود

و بر پولاد چون برگ آن واژه های کتاب آسمانی را نبشته بودند

در ته ی بالین وی می گذاشتند

و ارواح ناپاک به وی نزدیک نمی شدند.

 

چون بزاد،

آیات کتاب مقدس را در گوش وی فرا خواندند

در کودکی به وی حیا و آزرم آموختند

گفتند دست و زبانش را پاک نگهدارد.

در جوانی درس غرور، کرامت و ناموس گرفت

اندیشه و پندار او را نیک کردند.

 

سینه ی او را شگافته با نور ایمان انباشتند

و آنگاه با تار ناگسستنی ریسمان خدا دوختند

دلش را با فروغ آزادی فروزان

و خونش را با آتش دلیری گرم کردند.

 

در زمان پیری از اسارت و خواری مردم خویش

فریاد می کند

و سرود واپسین وی نعره ی نفرین است.

 

شاعری که:

نیاشگاه آخرین عشق و دوستی او را ویران کرده اند

معبد آزادی او را آتش زده

کتابش را بسته و خامه اش را شکسته اند.

کینه و نفرت او به دشمنان و ستمگرانی که

خدای او را تحقیر و مردمان او را اسیر می کنند

عبادت اوست.

 

ای قریحه ی شعر!

فرشته گان آسمان را بگوی گوش هاشان را ببندند

و شیاطین زمین را وادار تا بنیوشند!

تا پاکان را نیازارم

و از ناپاکان کین برآرم

حکم ضمیر انسان را برای شان برخوانم

و خشم خدا را بر ستمگران برانگیزانم.

جانخواران پکتیا و پاروپامیزاد

کرگسان پاردریا را بر نعش فرزندان کردر و کشور خویش

مهمان کرده اند.

گروه ارواحی بیمار که فرجام شان تباهیست

بدانگونه که دیوان و اهریمنان افسانه های پیشین

به سگال باطل آنکه خون خدا را می آشامند

مستانه و رامش کنان از پا می فتادند

و روحانیت مرگ صخره های بزرگ کوه خواب نیستی را

بر پلک های زشت شان می گذارد.

 

گروهی که:

حیله های شان نهانی و ستم های شان آشکار است

پستان گرگ را مکیده

و سینه ی آهوبره گان را دریده اند

هام دندان خویش را

بر خوان مادران خویش گرد آورده اند

لب های شان سرخ و تبسم هاشان خون آلود است

جام های شان را به مرگ کرامت و غرور می نوشند

و بر پدران و مادران چشم می پوشند

بدانگونه که اودیپ پدرش را کشت

و مادر خویش را بی ناموس کرد

چندان که مادر نیز جان خود بستاند.

اودیپ چون فرجام زشت خویش را بدید

چشمانش را بکند و از سرزمین تب برون رفت.

 

مهزده گان بیهوشی که:

مشتری جامه ی خرد و آزرم را از ایشان ربوده

سرهای شان را از دانش برهنه کرده

و بدان خود ستم گذارده اند

خون شان را به مغز شان فرستاده

و جوشن پیکار زشت را بر پیکر شان آراسته است.

 

دیوانه وار با سر افشان اهریمن بازی می کنند

گمراهان از راه خدا کژ می روند

و پل های امان و نجات انسان را ویران می کنند

بیخودانه ناموس آدمیت را به باد می دهند

و حکم ضمیر آدمی را وارون می سازند.

بی هوشانی که به سگال ستم بر دیگران

بر خویشان ستم می کنند

بدانگونه که:

لیکورگ در کوه نیزا بر فرشته گان کوهی تاخت

و طایفه ی دایه گان دیونیزوس را آزرد.

خون ساتیرها او را دیوانه کرد

چندان که اندام پسرش را با تیغ تیز می برید

و می انگاشت که شاخه ی درخت رز را می تراشد.

 

در فراخنای کشور

دشمن دد کردار تگرگ درخش می بارد

ابر بیگانه نهمار و آسمان مهین آتشبار است

از تیره تا شبر و از شبر تا خیبر

از بهارک تا به بادغیس و از هزاره تا به سبزوار،

بلخ و بدخش، پامیر و واخان

کاجستان سپید کوه (سپین غر)، زیتون زار پکتیکا

صنوبرزار اسمار و پسته زار هری

دود بلند است.

دودهای که از دل خاکستر بر می خیزند

و با ابر آسمان در می آمیزند.

 

رزستان ها و انارستان ها

موستان ها و بوستان ها

از هری تا فراه و از اراکوزیا تا کاپیسا

در نیسایا، زرنج و تخار

زابل و کابل، لغمان ها و ننگرهار

همه گان خارستان های بی آب اند.

 

خیزابه های دشمن خوار آمو را افسون کردند

و با زهر فریب آلودند

دیوان و ددمنشان سرزمین یاما

برای شیاطین و اهریمنان پاردریا پل بستند

تا بگذرند و کوکچه و زرافشان را

با خون مردم ما رنگین سازند.

 

دریاچه ها، چشمه ساران و رودبارها

از هامون تا پامیر، از بکوا تا پاروپامیزاد

از هریرود تا شتل و از اونی تا کنر

از خون مردان و زنان دلیر سرخ شد.

 

زمینی که

سجده گاه سرهای پرغرور مردمان ما بود

قدمگاه بیگانه گان بی آزرم است.

 

ای روح جاوید دل های آزاد که:

بر نخوت پرستنده گان خویش می نازی

ذلت استرحام را از زورآوران روا نمی دانی

تکبر با ستمگر را عبادت می شماری

و زیبایی راستنی را در کرامت و ناموس گزارده یی.

 

پروردگار من!

به من بیاموز چگونه خشم ترا بیانگیزانم

تا انفاس مرا

با بادهای سقیر بیامیزی

ابرهای مرا از آب های هاویه

_ که سوزان اند و بوی زشت دارند _

آبستن کنی.

زبان مرا

با زهر مارهای حطمه بیالای

و بگذاری زشت کاران را به نفرین توهین کنم

و بر ستمگران لعنت بفرستم.

 

"مباد دشمن بگوید:

بر او پیروز شدم

چون بجنبم و نتوانم جنبید

بر من استهزا کنند."

زبور

 

ای آفریدگار آشکار و نهان،

افروزنده ی روشنایی دانش!

که رازهای مختوم و رمزهای پوشیده ی آفرینش

در چشم تو نامه ی سر گشوده ایست

که آن را در پرتو چراغی گسترده باشند

و آنچه از امر تست

از امر دیگری نیست.

 

مهین آزاری را که به فرزند آدم رسانیدی

در بهین موهبت خویش پیچیدی

تا خرد بر آزار و آزار بر خرد وی بیفزاید

و درد واندوه وی فزون تر شود.

 

در میان خرد و خواست خرد شود

بدانگونه که دانهء گندم در آس خرد می شود

با اندیشه به جایی نرسد

و در رسیدن به خواست در راه ماند.

 

شوم است سرنوشت آنکو:

خرد او محرومی خودش و خواست او تباهی دیگران است

آرامش دل و سرور روح خویش را

در نعره های نفرین و فریادهای لعنت بر دیگران می جوید

و برای نجات خویش راه تباهی دیگران را می پوید.

 

پروردگار من!

در هر چه می نگرم نشان سرافگندگی انسان را می بینم

دانشی را که آدم پاره ای از آن بود

و خردی را که کرامت و غرور وی در آن می درخشید،

آشکار کن!

این گروه جانور که با قامت راست بر دو پا روان است

و با رفتار عنکبوت زهرآگینی به سوی خواسته های خویش می رود

از آن خرد آسمانی بهره ای ندارد.

 

دریافته است که:

زادهء شهوت میمون نریست

و پستان میمون ماده ای را مکیده است

ولی نمی بیند که:

برادران شیری وی جنگل ها را آتش نمی زنند

و رودها را از خون میمون های دیگر سرخ نه می کنند.

 

خدای من!

نفرین آتشین مرا بردار و با ابرهای که

خشم خویش را با آن پوشانیده ای انباز کن

و با تندر و آذرخش مرگبار

بر این ذهن های آشفته و ارواح بیمار فرو ببار!

 

این گروه بی آزرم:

پیرمردان را در مسجد هنگام نمازیدن

پیرزنان را در پهلوی چرخه آوان ریسیدن

کودکان ده را در بازیگاه در بازی و دامان

دروگران و خوشه چینان را در کشتزارها

و دوشیزه گان را در شهر و بازارها می کشند.

 

بدانگونه که ناهید و خواهرانش را که:

دل های شان از آرزوهای جوانی پر بود

می خواستند در کشوری آزاد عروس شوند، کشتند

تا در دل خاکی خسپند

که بیگانه آزادی آن را دزدیده است

زندگی آزاد شان در آغوش روحانیت مرگ

رویایی خواب های ابدیت شد.

 

اندوهبار است سرنوشت آنکو:

فروغ آرزوهایش هوازی تباه شود

چون شمعی که بیدرنگ در راه چهارباد خاموش می گردد

یا سرنوشت آنکو:

امید چون دوستی نادان او را بفریبد

و خاطرات چون سگی وفادار او را دنبال کنند.

 

خاطراتی که:

چون پرنده گان رنگین و زیبا

با رنگ های بوقلمون و ترانه های گوناگون

بر شاخهء برهنه و خشکیده کهنسال می نشیند

و از لرزه های آن آگاه نیستند.

 

خاطراتی که:

چشمان پیر و نگاه های گنگ را

از خارش خار خار حسرت می آزارند

خیزابه های ارغوانی و روشن

و زمزمه های آسمانی رودی دور را با خود می آورند

که کنار آن بالین خواب های آرام کودکی بود.

 

خاطرات خوشی که:

نگهت مستی آور آن در نسیم سمن بوی سپیده دم

و هوای شامگاهان شنیده می شود

چون باده ایکه در شیشهء زمان کهن شده و نیرو گرفته است

خاطراتی که چون درهای درفشام

در نیسان دور سالیان دراز

در ژرفای دل پرورش یافته

و ایدرابرهای بهاری شان را فراموش کرده اند

بدانگونه که کودکی سیمای مادرش را به خاطر نیاورد.

 

غبارهای که از جولان های جوانی برخاسته بودند

فراپیش چشمان پیر می آیند

چون گردهای بادهای تند که بلند می روند

و در آرامش هوای شب فرو می نشینند

و شبنم های سحری را بر گل ها و برگهای درختان گل آلود

می کنند.

 

خاطراتی زشت که:

بوی زنندهء آن از خاک بر می خیزد

از خاک های مرده و نرم که نقش سینهء ماران بر آن آشکارست

مارانی را که در پندار و اندیشه می خزند

و ضمیر را می گزند.

 

اندوهبارست سرنوشت پیرمردی که:

باران گریه ها و آفتاب خنده های وی

در آسمان جوانی در فضای نگاهش

کمان های رنگین می ساخت

کمان های رنگینی که دیگر غبار پراگنده ای بیش نیست.

 

باز دست آموز وی آخرین شکارش را

بر زانوی پر درد وی می گذارد

در چشمان وی می نگرد

اشارهء دست لرزان او را نه می پذیرد

پرواز می کند و آواز آخرین زنگ هایش

او را به تنهایی و خموشی اندوهبار می سپارد،

تنهایی و سکوتی که جواب خواسته های پایان ناپذیر انسان است.

 

پیرمردی که طاووس های سپید و رنگین پندارهای گوناگون وی

بی خودانه مستی می کنند

بدانگونه که رامشگران مدهوش به رامش در آیند

مارهای نگارین اندیشه های وی درهم پیچیده اند.

 

جادوگران وریشیان هراسیده آن را به فال شوم می گیرند

خروس های سپید را در قربانگاه معبد مقدس

با خون ماکیان های سیاه

رنگ می کنند و گلو می برند

وهم های خرافات با حقیقت های اندیشه های راستین انباز می شوند

بدانگونه که خون با مغز در آمیزد.

 

ای پاسبان روان ها و دل ها!

بنیاد حصار بلند و کهنسال من می لرزد

باروهای وزین آن فرو می ریزند

کمان من راست شده و زه آن از هم گسسته است

تیرهای من در پای دیوار می افتند

قلعهء آهنین مرا گشوده اند

بدانگونه که ذره را پاره کنند و زخمی در سینهء پولاد بگشایند

سپر من دستگیر ندارد و عرادهء من درهم شکسته

لگام ها در پای تگاوران سرکش من پیچیده اند

بر نگاه های من بنگر!

مگذار دشمن فریاد مرا بشنود

دست های لرزان مرا به دعا بلند مکن!

"مباد دشمن بگوید بر من پیروز شده است"*

 

ای قریحهء شعر!

از زبان من جز نفرین میافرین!

نفرینی که سرود غرورهای زنده و امیدهای مردهء من اند.

اندوهبار است سرنوشت دلی که

از محبت رو گرداند و به نفرت گراید

روحی که مهر نشناسد و جز کین نورزد.

 

نفرین های مرا زهرآگین و آتشین کن

چون آنکه خدا فریاد داود پیغمبر را شنید و

"بر دشمنان وی که زشتکاران بودند

آذر و گوگرد، باد سموم و درخش فرستاد

و با دست دادگر خویش در کاسهء هر یک

بخش او را از آنچه در خور او بود ریخت."*

 

ای پاسبان ابرها!

ابرهای انبوه خشم خدا را که هرگز تنگ نمی شوند

آذرخش آن پایان ناپذیر و تگرگ آتشین آن جاودان است

بر کوه هایی که تو آن را بلند کرده ای ببار

و چون آن که سرکشان اولمپ و ایدا را سرزنش کردی

اهریمنان پاروپامیزاد و سپین غر را تباه کن!

 

مگذار جشن سروری را که به قربانی مردمان خود

مردمان وادی ها و دره های که

تو آن را زیبا و شاداب کرده ای، برپا دارند

و جام پیروزی خویش را

از رزستان های هری و اراکوزیا

کاپیسا و پراوان پر کنند.

 

بدانگونه که:

دریانوردانی خاین را که در دل شب

دشمنان آفرودیت را بر کشتی مقدس مهمان کردند

و چشمان مقدس تو بر ایشان نگران بود

بادبان های بلند شان را سرنگون کردی

و ایشان را به زنجیرهای آتشین در کشیدی

آتشی که در کانون خشم تو فروزان است و خاموش نمی شود

آری هم بدانگونه ایشان را

در ژرفای اوقیانوس به روهای سهمگین دریا

که به سوی دوزخ می شتابند بسپار

و کشتی مقدس را بی بادبان و ناخدا بکران سلامت برسان!

 

آنگاه ای خدای من!

چشمان پیر و خستهء خویش را خواهم بست

سرود نفرین خویش را به ستایش تو به پایان خواهم رسانید

و در آغوش روحانیت خواب ابدی خواهم خفت.

 

چه بر دار و چه در میدان نبرد

نکوترین جای برای مردن آنست

"که انسان برای انسان بمیرد"

میکاییل جوزف بیری 1817/1889

 

پروردگار من!

مرا بیاموز "کدام یک را بنوشم

آب را و یا موج را؟"

ای روحانیت عظیم مرگ!

که بزرگی تو سهمگین است

و شان تو در دلیرترین دل ها هراس می انگیزد

 

دریای بیکران که اختران به بازتاب خویش در تو می نازند

گیتی در چهارراه بادهای چهارگانه در حیطهء تست

بدانگونه که نگین در میان انگشتر.

آرامگاه ارواحی که آزاد می شوند تویی

و تویی که پیکرهای شان را به امانت بر زانوی خویش می گذاری

همه سرنوشت ها به سوی تو می آیند

همه فرجام ها خویش را در تو می بینند

و آرامش خود را در تو می یابند.

 

عقاب پیر چون می نگرد به سوی او می آیی

به گوشه ای که جز تو دیگری را بر آن گذر نیست می پرد،

با ناتوانی خویش تنها می نشیند

پرهایش را می ریزد و بال هایش را برهنه می کند

بدانگونه که پهلوانی جوشن و زره از تن بر کند

منقارش را بر سنگ می زند

چنگالش را در خارا فرو می برد

چشمانش را بر کوه و وادی و فضای بیکران

که جولانگاه زندگی وی بود، می دوزد

و آنچه را بر دست داشت فرو می پوشد

تا خویشتن را به تو سپرده باشد،

در پیری و تنهایی به تو پناه می آورد

نمی خواهد کسی بر وی آگاه شود

با پیوستن به تو با رازی بزرگ می پیوندند

که همواره مستور و مقدس است.

 

قوی سالخورده با گردن افراشته

از گروه خویش کنار می گیرد

و در گوشهء دور دریاچه

در پرتو ماه تا تبسم سپیده دم

تکبیر آزادی خویش را به آسمان می فرستد.

 

مور زمینگیر از پیام تو بر خویشتن می بالد

بال می کشد و آرزوی نهفتهء خویش را برای پرواز

به هوای آزاد جاودان

به آسمان بلند آشکار می کند.

 

مار هوشمند که از آغاز زندگی خاک می خورد

و شبنم می نوشد

از خورد و نوش باز می ایستد

زهرش را به خاک نثار می کند

و چشمان سحرگرش را فرو می بندد.

 

طاووس آهنگ رامش آخرین می کند

رامشگاهش را با پرهای نگارین می روبد

چشمانش را به راه تو می نهد

بدانگونه که عروسی در جامه های رنگین خویش

در انتظار آغوشی بخفتد.

 

ای مرگ!

به درستی که تشریف تو گرامی

رسالت تو فرخنده

پیغام تو آفرین

و قدم های تو مبارک اند.

 

ای حق بزرگ!

که فرجام هر آغازی در دست تاونده و توانای تست

همه راه ها از همه سوها در آستان تو می انجامند

کاروان های زندگی همگان در سرای جاودان تو منزل می جویند.

 

اشتران آفرینش همگان در درگاه تو زانو می زنند

چون آن که دریاهای خروشان در هامون فرو می روند

بادهای توفان در مغاک ها می آسایند

موج های بلند بر روی اوقیانوس ها هموار می شوند

و شهاب های ثاقب در دریاچه های کوهی آرام می کنند

بدانگونه که

سینهء ارغوانی صبح

نفس یاسمین گون سپیده دم را فرو می کشد

روشنایی نودمیدهء خورشید

شبنم های پگاهی را می آشامد

و پرستنده ای در عظمت خموشی کوهی بلند یا کویر پهناور و دور

در پرستشگاه قدسی دل انسان نماز می کند.

 

ای خواب راستین!

که از همه رویاها آزاد هستی

آنکه و آنچه هست از شان عظیم تو هراسان است

و خوف ها و هراس ها همگان در آغوش تو پناه می جویند

و تو بی کسان به یک سان پذیرندهء همگانی.

 

ای انجام نیازها و اسارت های گوناگون

و آغاز رستگاری ها و بی نیازی های همه گون

که دست خدا در آستین تست

بارهای گران را از دوش ها همی برداری

و زنجیرهای ناگسستنی را درهم می شکنی!

 

ای مظهر آزمون و آمرزش خدایی!

هنگامی که مرا آزمون می کنی به من بیاموز

آنچه را بدان دریانورد تشنه آموختی!

 

دریانورد تشنه ایکه در دریای شور ناتوان بود

قطره های شور را از خادهء بادبان ها

به پندار آنکه شبنم شیرین است می چید

چون مرغکی که ارزن می چیند.

 

دانش راستین تو به او آموخت که

آن قطره ها از دریا پریده

نه از ابرها فرو چکیده

او را به کنار بی نیازی کشیدی

و به وی آموختی

آب ها را فراموش کند و خیزابه ها را بنوشد.

 

درود بر تو ای مرگ، ای آموزگار بی نیازی!

درودی که شایستهء بزرگی تست

درودی که سرود آزادی از همه گونه رنج ها و آزارهاست.

 

موکب با شکوه تو هوا را نمی جنباند

از زمین گردی بر نمی انگیزد

از بال های تکاوران تندرو تو سجعی بر نمی خیزد

عراده تو زمین را نمی شگافد

و کشتی تو آب ها را کف آلود نمی کند.

 

نسیم ها در گذر تو باز می ایستند

خیزابه ها در راه تو هموار می شوند

خزنده گان نه می خزند و شناوران درنگ می کنند

جانوران همگان نفس های شان را در سینه باز می دارند

و جان های شان همگان آرام می شوند.

 

ای روحانیت مهین!

که با روشنایی خورشید نمایان و در تاریکی شب پنهان نمی شوی

و جز در چشم ضمیر پدیدار نمی گردی

در ضمیر روشن

جلوه گردونه تو پر شکوه آفرین و درفشام است

گردونه ای سپید که فرشته گان پرتو افشان بر فراز آن پرواز می کنند

ابرهای بلند هالهء آنند

راه ابدیت را چون کهکشان روشن می کند

چشم براهان تو خاطرهء زندگی را می بوسند و باز می گذارند

با تو به راه می افتند و از پیکرهای شان جدا می شوند

و رامش کنان با فرشته گان تو سروده های ستایش خود را

به آسمان می فرستند.

 

چشم های شان روشن و سینه های شان آگنده از مهر است

در آرامگاه ابدی و معبد جاودانی خویش

زندگی را تقدیس می کنند

زندگی که نکوترین و زیباترین آیت آفرینش آفریده گار است

فرخ است سرنوشت آنکو ضمیر وی روشن است

آنکو از سر جان بر می خیزد و بر سر راه تو می نشیند.

 

راه دشوار و مرموز ابدیت را

در پرتو کانون نهاد فروزان خویش می پیماید

چون آنکه خورشید پهنه آسمان را می نوردد

بر فراز کوه و کویر و دریا به آرامگاه خویش می رود.

 

در ضمیر تاریک

گردونهء تو هراس انگیر است

سینهء ابرهای تیره را می شگافد

تکاوران تو شبرنگ اند

از سنب های شان آذرخش می جهد

با رعدهای که پیام خشم خدا را می آرند

کوه های بلند را می لرزانند

و دریاها را به خیزابه های تباه کننده می سپارند.

 

رهیگان پرنده ای که در رکاب تو می پرند

به گونهء کرگسان از آسمان گرسنگی بر پیکر گیتی فرود می آیند

ستارهء روز و اختران شب

چون کانون های سوزان جهنم می تابند

از کویرها غبار استخوان های پوسیده بلند می شود

از دریاها بوی خون می آید

از بیشه ها تندی داتوره* شنیده می شود

در چشمه ها شیره عک* می جوشد.

 

شوم است سرنوشت آنکو ضمیر وی تاریک است

آنکو در آیینه ضمیر خویش از سیمای زندگی می هراسد

از خاطرات خویش می گریزد

بر شب ها و روزهای خویش نفرین می کند

از چهره زندگی می شرمد

زندگی که نکوترین و آفریده ترین آفریدهء آفریدگار است.

 

ای روحانیت عظیم!

که هیچ هنگامه و شوری بلندتر از خموشی بی پایان تو نیست

سکوتی که همه ناخموشی ها را خاموش می کند

آوان تو از آن تست

از شتاب و درنگ آزاد هستی

جاودان درست می آیی

دیر نمی کنی و زود نمی رسی.

 

زنده جانان همگان

تاونده و ناتوان

فروتنان و برتنان

مهینه ها و کهینه ها همسان ترا می چشند

ستیزه کننده گان و گریزندگان از تو می هراسند

اما انسان

"انسانی که پیکر او مخلوق طبیعت و روح وی از خدای خالق است"

با کرامت و برتری روح خویش به سوی تو می آید

و سرمدیت خویش را در آغوش تو می جوید.

 

پروردگار من!

درهای بستان اندیشه و پندار را فرا قریحهء من بگشای

آشیان خیال مرا بیارای

دریچه های نازها و نیازهای مرا باز کن

مرا فراخوان تا

از نگهت مشک شب و گل صبح مستان شوم

سرودهای نهفتهء خویش را

که فریادهای من در آن اسیر اند، آزاد کنم

ذات مقدسی را که

پرستیدهء روح واله و روان آواره من است بستایم.

خواب های خوش من همگان پریشان شده اند

اختر من از مدار خویش آواره و واژگون است

شهاب های من در اوقیانوس های تاریک فرو می ریزند

بخت من از من برگشته و دور می شود

بدانگونه که اسپی سوارش را بیگانه پندارد و فرو افگند

و بی آنکه او را ببوید از او دور شود.

 

در پیری و تنهایی

آرزوهای جوانی خویش را می نگرم

در جلو چشمان پژمرده و نگاه افسردهء من می میرند

نفس های واپسین من

شمع های امیدهای دیرین مرا خاموش می کنند

گردبادی از غبار خاطرات مرا در خود پیچیده است.

 

آنان که بر من گرد آمده اند:

بر آموخته های نیکوی من می خندند

ایمان مرا تسخیر می کنند

زبان مرا گنگ و اندیشهء مرا اسیر کرده اند.

نامردمانی که برای دشمنان مردم خود تیر می آورند

دوستان مرا کشته اند، گورها شان را نمی دانم.

 

از آنچه آن را دوست دارم مرا به نفرت واداشته اند

مهر را از دل من برون کرده

و سینه ام را با کینه و نفرت اندوده اند

درود و سپاس نمی شناسم

در آتش خشم می سوزم

سرودهای من چون دودهای سیاه نفرین

از نهاد سوخته و ویران من بلند می شوند.

 

ای قریحهء شعر!

نیایش مرا بپذیر!

چراغ های ایزدی خویش را بفروز!

بادهای اهریمنی را در مغاک های تاریک زندانی کن!

مگذار فروغ خدایی را در شعلهء شمع ضمیر من بلرزانند

و روشنایی نهانخانهء آرزوهای انسانی مرا خاموش کنند.

بگذار در پرتو تبسم خاطرات گذشته

خاطرات زیبا و سرورانگیز خویش

خدا را بستایم و بر ناهید و خواهرانش درود فرستم!

 

آرزو ندارم آغاز زندگی را فراموش کنم،

چه گونه می توانم انجام آن را دوست ندارم.

پژواک

 

ای خواستهء راستین روح من!

در جوانی و توانایی خویشتن را بر من آشکار کردی

چون غزال زیبایی بر سر راه من پدیدار شدی

در نگاه ساحر چشمان تو پیام های بختاور و فرخ بود

اما من به دنبال شیران و پلنگان می دویدم.

 

هنگامی که در سایهء بلوطی توانا آرمیدم

از شاخهء بلند سرودی شنیدم

تو بودی

در سرود تو پیامی بود همایون و فرخنده

از روح من به ضمیر من.

 

بال هایت را بهم زدی تا نگاهی به بالا افگنم

بر تو ننگریستم

پری از بال میمون خویش بر رخسار من فرو افگندی

بر تو ننگریستم

نگاهم را به عقابی دوخته بودم که بر ستیغ بلند نشسته

و مانند من به شکارگاه خویش در آسمان می نگریست.

عقاب در ورای ابرها پنهان شد

بلوط خاموش بود

تو از شاخه پرواز کرده بودی

بدانگونه که عصفور داود در میان صخره ها ناپدید گردد.

 

در دل شب ها می آمدی و در باغ پدرم

در شاخ درختی می آویختی

درختی که مادرم آن را آب داده و بزرگ کرده بود

درختی که همسال من بود

در کودکی خواهرم در سایهء آن سوزن می زد و گل می دوخت

جایی که من و برادرانم بازی می کردیم.

 

در دل شب ها مرا به سوی خویش می خواندی

اما ای مرغ شب!

یک شب شوم به آوای تو گوش ندادم

به جستجوی بومی پرداختم

که با آواز زشت از شاخی به شاخی می پرید

تا آنکه در ویرانه ای پنهان شد.

 

سحرگاهان درخت من مانند همه درختان خاموش بود

مرغ حق از شاخسار من پرواز کرده بود.

 

ای خواستهء راستین من!

در پیری و ناتوانی خویشتن را از من نهفتی

بدانگونه که رویای زیبایی از چشمان بیدار پنهان گردد

چون خوابی خوش که فراموش گردد

ایدر نگاه من تا فراز ستیغ نه می رسد

پای من نمی تاود در پی شیران و پلنگان شود

غزالی در صحرای من نیست

نغمه و آوایی نمی نیوشم.

 

بلوط های فرخنده خرم و پدرام اند

درخت همسال من در هوای خزان واپسین خویش

بر ریشه ای خشکیده می لرزد.

خاطرات من چون هیمهء خشک

پیرامون خرمن هستی من انبار است

تا با روشنایی شعلهء نگاه آخرین من هستی مرا تقدیس کند

پلی را که بر آن از نهایت گذشته به سرمدیت آینده پیوسته ام، بسوزد

خاکسترهای گرم من در فضای فراموشی سرد شوند

ابدیتی که بازتاب زیبایی فنا ناپذیر آن

در آیینهء غیر مریی حقیقت می تابد

آیینه که روشنگر آن

آرایشگر چهرهء راستین هستی جاودان است

و روشنی خدا در آن می درخشد.

 

ای قریحهء شعر!

به من بیاموز که

روشنی های گذشته را چگونه باز آورد

و شمع آینده را چگونه برافروخت؟

 

هرگز نیندیشیده بودم

خاطرات خویش را در دل و دماغ بیندوزم

در پیری توشه ای داشته باشم

و راه ابدیت را بی اندیشه بسپارم.

راه مرا به سوی آسمان الهام روشن کن!

ابرهای آن را بگمار بر زبان تشنهء من ببارند

می خواهم سرود خویش را به پایان رسانم.

 

چون پروانه ای که پیرامون روشنایی های زمینی پرواز نمی کند

هستی خویش را به روشنان آسمان نذر کنم

شمع های را که در بزم های گذشتهء زندگی نادیده گرفته ام

در خلوتکدهء آینده فروزان یابم

آرزوهای خویش را در پرتو آنها آشکار کنم

بدانگونه که گنهکاری نکو نام

نقاب فریبای دروغین را از چهرهء زشت بردارد

و رازهای سیاه خویش را

در پرتو حقیقت گسترده، ناراستی ها را فاش کند.

 

ای قریحهء شعر!

آسمان الهام را فرود آور و بر زانوی من بگذار!

 

پرهای همای اندیشهء من فرو ریخته

و بال های آن برهنه اند

رویای من هراس انگیز است

نمی توانم بیدار شوم.

فریادهای من در گلویم گره

و جنبش ها و جهش های من نافرجام اند

بدانگونه که ماری بر گردن طاووس پیچیده باشد

و طاووس نتواند فرزندان خفتهء خویش را در میان بیضه بیدار کند.

 

سرگذشت من بیهوده تر از آبی است که

همه آسیاها را در مسیر آن ویران کرده باشند

یا درختی خشک در کویر بی آب که سایه ندارد

آوای من دیگر ابرها را برایش در نمی آورد

و سرودهای من هوا را خوشبو نمی سازند.

 

ای قریحهء شعر!

در پیری از من پنهان مشو!

پیر بیشتر از نوانی و از تنهایی رنج می برد

بیشتر از عصا به همدم نیاز دارد.

 

گفته اند

"موسیقی عشقی است که در جستجوی واژه ای سیر می کند."

هم بدانگونه است که آدمی در پایان افسانهء زندگی

راه ابدیت را می پوید و سرود حقیقت را می جوید.

 

آسمان الهام مرا ابرهای انبوه فرا گرفته

غباری بر چشم پندار من فرود آمده است

هاله ای از رمز و ابهام اندیشهء مرا خیره کرده است

نگاه مرا آزاد کن!

 

بینش مرا به پنداری رهنمونی کن که در ورای حقیقت است

و سرود مرا به آستان ستایش زیبایی راستین ببر!

جایی که فرشتگان بر کرامت روح آدمی درود می فرستند

و در مقام برتنی انسان سجده می کنند

شکوه آفرین دل آدمی را می ستایند

و پاکی ضمیر او را می پرستند

انسانی که

"تنها دوبار با حقیقت روبرو می شود

باری در عشق و باری در مرگ"

عشق به آزادی

و مرگ برای انسان های دیگر

بدانگونه که ناهید و خواهرانش به حقیقت پیوستند.

 

پروردگار من!

آسمان های دانش را به روی من بگشا!

هفت نامهء مرموز آسمانی را بر من برخوان

مرا به رمز نقطه های زرین این صفحات زبرجد آشنا کن

بگذار ازین هفت دریای نیلگون بیاشامم

به من بیاموز چگونه نگذارم تشنگی من فرو نشیند!

 

آنگاه

دفتر سرنوشت را بر زانوی من بگذار

دانشی را که از چشم آدمیان نهفته است بر من آشکار کن!

سینهء مرا بشگاف و با راز حکمت مرموز خویش پر کن!

بدانگونه که دل دریا را شگافته و با مروارید آگنده ای.

 

به من بیاموز که

اندوهگین نشوم و تنهایی مرا از پا در نیاورد

در آیینه ایکه نفس واپسین مرا خواهند آزمود

آیینه ایکه دیگر از غبار آزاد است

و گرد هستی از روی آن برخاسته و هرگز بر آن نخواهد نشست

بنگرم و ببینم انجام من بیهوده فرجام نیست.

 

بگذارسرنوشت

در جایی که همه می پندارند به پایان رسیده ام

رویارویی خویش را با من آغاز کند

سرنوشتی که زندگی من شتافتن بر سر راه آن بود

ولی تا از من نمی گذشت آن را نمی دیدم.

 

سخت است که آدمی بر خویشتن آگاه نباشد

با دانش بر همه کاینات بر خویشتن نادان بماند

دفتر سرنوشت را نخواند

قضا را نداند و قدر را نشناسد

اینان که به وی

نزدیکتر از شاهرگ گردن

از مو با پوست و از گوشت با استخوان وی اند.

آیا می شود مردی را بازدارند چهرهء عروسش را نبیند

فرزندی مادرش و مادری فرزندانش را نشناسد؟

 

ای قریحهء شعر!

اگر آدمی از دانش بر سرنوشت محروم است

از کدامین خرد بهره مند است؟!

 

خردی را که نگذارد

کبکی را همایی شکار کند،

همایی را صیادی با تیر بدوزد،

غزالی تشنه در کنار جویبار در چنگ پلنگی بیفتد،

مگسی در چنبر عنکبوتی گیر آید،

پیلی با گوش های پهن آواز پشه ای را نه نیوشد

تا در مغز وی راه یابد و سرش را به پیکر درختان بکوبد

و به خواری جان سپارد؟

 

چرا مردی که می داند تیر دشمن پشت او را می شگافد

از جنگ رویاروی می هراسد؟

زنی که در دل شب بستر همسرش را می گذارد

چرا ستارهء خویشتن را در آسمان نمی شناسد؟

 

 

ای قریحهء شعر!

که آوان توانایی در ژرف تاریکی های زندگی

در راه ناهموار جوانی

با شمعی فروزان در راه من آشکار شدی

راه مرا به اندیشه و الهام روشن کردی

مگذار باد سرنوشتی که آن را نمی شناسم

فروغ ترا در من خاموش کند.

 

گام های من شمرده شوند

اندیشه های خویش را

در زانوهای که راست نمی شوند، بجویم

پلک های من بلرزند و مژگان در دیدگان من بخلند

بدانگونه که تب لرزه

سوزن های سرد خویش را در پیکر سوزان بیماری فرو برد

او را همزمان به آزار آتش و زمهریر سپارد.

 

ای قریحهء شعر!

سرود آن پیرمرد بزرگوار را در گوش فروخوان که:

"ای نقاش!

این سیمای سترده و صاف که آن را برای دلخوشی من آراسته ای

از آن من نیست

چین ها و خط های را که من با آن آشنا هستم

به جای آن بگذار!

من آن ها را از درد، گیرو دار و ویرانی

بر سیمای خویش نقش کرده ام

این ها داغ های هستند که از زخم های که

در جنگ زندگی برداشته ام، به یادگار مانده اند

آنان را بر جای شان باز گذار!"

 

ای قریحهء شعر!

آری من آرزو ندام سیمای آغاز زندگی را فراموش کنم

چگونه می توانم روزهای انجام را دوست ندارم؟!

پیری مرا از گذشته دور نمی کند

خاطرات من بیشتر و جوانتر می شوند

سرود من از زیبایی و نیروی گذشته

در خاطر من برای حسرت جایی نمی گذارد.

 

آفریده شده ام که پیوسته بیافرینم

پندار مرا به جهان سرور ببر

بگذار آفریدگاری مسرور بمانم.

 

هنگامی که روح من زی آسمان پرواز کند

سرودهای من از میان ابرها بر سر راه وی شتابند

آهنگ های را که در خزان زندگی آفریده ام

به جهان پدرام سرمدیت ارمغان برند

تا در فروغ تبسم خدا شناسانه به رامش درآیند.

 

هنگامی که آرزوهای نابرآورده

با خاطرات شیرین انباز شوند،

گذشته و آینده در آغوش همدگر در افق کمال هستی بتابند

روشنایی جاوید آرامش ابدی ضمیر آدمی را روشن کند.

هنگامی که انسان از قانون زمان آزاد می شود

اختر آدمی از امید طلوع و بیم غروب

از زیان افول و سوزیان بلندی رها شده

و از فریب و غرور برخاستن ها و توهین نشستن ها آسوده می گردد.

 

هنگامی که انسان در آیینه ضمیر خویش بر خود می نگرد

خویشتن را در فروغ خودش می بیند

از پرتو شموس و اقمار بی نیاز است

از آفاق و انفس می برد و با اصل خویش می پیوندد

روح او تبسم می کند و سرودهای وی می خندند.

 

بدانگونه که ناهید و خواهرانش

در نور خدا و سرود فرشته گان تبسم می کنند

در دل انسان می پایند

و در جوار خدا می تابند.

 

پروردگار من!

چشمان مرا فرو ببند!

مگذار سیمای ددان دیوانه ای را بنگرم که بر کرامت و آزادی انسان می خندند

و مرا از پرستش تو باز می دارند

تا بندهء ایشان باشم.

پژواک

 

پروردگار من!

جوانی مرا آتشی سوزان داشتی

پیری مرا روشنایی فروزان کن!

بگذار زبانه های پندار خویش را

در فروغ اندیشه های خویش تماشا کنم

در فروغی که

زبان خاموش آتش هاست

آتش های که در غیشه های پندار و بیشه های اندیشه

در گرفته

و شعله های عظیم آن آسمان کبود را سرخ کرده بود.

 

فروغی که در دل دانه های باران فرو می رود

رنگ های نهفته و گوناگون آن بر سینهء آسمان آشکار می شود

بدانگونه که نگارآفرینی پیر

خاطرات جوانی اش را برون نگارد.

 

اما شوم است سرنوشت چشمی که

در میان ابرهای تیره و انبوه

فروغ ستارگانی ناپایدار را می جوید

ستارگانی که آتش هاشان هیمهء هستی شان را سوخته

گرمی ها و دودهای شان فرو نشسته است.

 

ابرهای که

از اوقیانوس های آرزوها، عشق ها و هوس های جوانی برخاسته

و اختران تابندهء دل انسان را پوشیده اند

خاطرات جوانی از آن ها بر کویر حسرت های پیری فرو می بارند

خورشیدی نیست که

فروغ آن رنگ های گوناگون خویش را در قطره های آن آشکار کند

بدانگونه که رنگین کمان در آسمان پدیدار می شود

و فرشتهء روشنایی

طاق پیروزی خویش بر جهان روان دریاهای تاریک بلند می کند

میغ ها پریشان می شوند و ابرها می گریزند.

 

پروردگار من!

فرشتهء بهار با بال های سبز خویش

از آشیانگاه قدسیان

در آسمان نیلی ستارهء آدم پرواز کرده است

کوه ها هنوز چون بال قازان سپید

و وادی ها به گونهء پر طوطیان است.

 

چشمه سارها از آب چون اشک ناب لبریز

دریاچه ها چون تشت سیماب

رودخانه ها مست و سیراب شده اند

جویبارها می دوند و می خندند

اما کشور و کردر درین بساط سور و سرور

در ماتم و سوگ نشسته است.

 

فرشته منشان پاروپامیزاد، بابا و سلیمان

از شبخون اهرمنان و دیوان از پا درآمده

ارواح شان چون کبوتران سپید

از فراز ستیغ ها

بر پیکران بیجان شان در دره ها و وادی ها می نگرند

با ادعیه در گوش خدا نجوا می کنند

و با زاری در چشم خدا می گریند.

 

اندوهبارست

بینش چشمی که بر زندگی چندان باز ماند

که همه نهفته ها بر وی آشکار شوند

روشنایی پندار و روی خیره

و فروغ اندیشه بر آن چیره شود

بیاود که هر آنچه زیبا می نمود، فریبا بود.

 

اندوهبارست

تبسم مادری بیمار که دردش را از کودکش پنهان می کند

فروغ ماه که جرم خاکین آن را نهان می دارد

زندگی انسان که بر حقیقت آفرینش کور است

و با آرامش مرگ که تا چشم آدمی روشن است آن را نمی بیند.

 

تباه است سرنوشت انسانی که

در روشنی فرهیب بر آیینه آفرینش می نگرد

سیمای پدرش را در چهرهء بوزینه می بیند*

جهان را جنگل موروث می پندارد

و می گوید:

"انسان چیزی است که آن را می خورد."*

 

پروردگار من!

بینشی که مرا آزار می کند

و دانشی که مرا افسرده و نومید می سازد

از من باز مگیر!

ولی روا مدار که

چون مژگان من به امید مژده ای زیبا و روشن بهم آیند

و خواب مرا از آغوش باورهای آسمانی و ایمان های ایزدی برتابد

کابوس های اهرمنی

صخره های سیاه و کوه پیکرشان را بر سینهء من بگذارند

معابد مقدس خویش را ویران ببینم

بنگرم عدالت را از دار آویخته

رسالت آدمیت را به استهزای دیوان و ددمنشان سپرده اند

و بترسم که ناهید و خواهران وی

در میان فرشته گان با وحشت و هراس

بر زندگان هر دم شهید می نگرند

و بر من که هنوز زنده هستم پیغاره می فرستند.

 

خدای من!

دیوانه و زشت است آسمانی که

ابرهای سیاه آن درخش های سرخ شان را

بر خیمهء کوه نوردان و بیابان گردانی می فرستند

که در آن

"همه برادران دلیر و همه خواهران پاکدامن بودند."

 

ای قریحهء شعر!

نفسی از مهر در سرودهای من بدم

در دل من نوری از کرامت بتاب

تا شجاعت وجدان ناهید و خواهرانش را بستایم

درودهای مرا با تبسم خویش روشن کن

تا بر شهامت ضمیر این شهیدان ایمان و ناموس نماز کنم.

 

ای آفرینندهء نکویی و زشتی،

مهر و دوستی و خشم و نفرت!

دل من از کین پر است

بدانگونه که جامی از زهر لبریز باشد

چگونه با لب های که نفرت و لعنت از آن می بارد

خاک پاک نیاشگاه را ببوسم؟

 

اما ای ضمیر من!

که دروغ در فروغ تو نابود می گردد

آیا نفرت و لعنت من بر ستمگاران

سرود من و سرود من نماز من نیست؟

به من بیاموز که

چگونه با دلی که از کینه و نفرت تهی نمی شود

مهر مقدس خویش را به معبد یزدان نثار کنم.

 

تباه است روحی که

کانون راستین نور و نار را نشناسد

از آتش تیز بهراسد و به روشنی نرم بگراید

نفرت پاک را از مهر آلوده نداند

و نداند که آتش جهنم پاک کننده

و فروغ چراغ شیطان پلید و گمراه کننده است.

 

آری گفته اند:

"نفرت و کینه زادهء هراس اند

هراس ریشه و ثمر را تباه می کند

مهراس!

کینه و نفرت را به دل راه مده!

با صفای دلیری بستیز!

هنگامی که ضربه ات را فرود می آوری دیوانه مباش!

خشم را از خویشتن به دور دار!"*

 

اما بیچاره و ناگزیر است پیرمرد ناتوانی که

دلیری از دل وی تا بازوی او نه می رسد

و دست او به جای دعا به نفرین بلند نمی شود

با صفای دلیری خشمش را بلند می کند و بر ستمگاران فرود می آورد.

 

ناهید و خواهرانش

جوان و توانا بودند

سینه هاشان از مهر میهن و ایمان راستین آفرین بود

آزادی و ناموس در جبین شان می درخشید

بدانگونه که شمشیری در آفتاب می درخشد.

 

نفرت و کینه را به دل راه ندادند

تیغ شان زبان شان بود

تیغی که جوهر نهاد آن از زنگ پولاد پاک بود

بدانگونه که از چشمهء خورشید

خورشید کرامت و غرور انسان آب خورده

ضربهء شان آن بود که نام آزادی را بلند کردند

و در جادهء شهری که میدان نبرد نبود

بر خاکی که آن را دوست داشتند به خون خفتیدند.

 

ای آزمونگر ارواح!

مگذار اندوه بر روح من استهزا کند

چندان که از بیم کابوس نخوابم و رویای من پریشان باشد.

 

پروردگار من!

مگذار دل نیرومند در پیکر ناتوان بلرزد

و ضمیر روشن من در روح توانا بی دم شود

خون مرا سپید مکن!

 

پروردگار من!

چشمان مرا فرو بند!

مگذار سیمای ددان دیوانه ای را بنگرم

که بر خواری آزادی و کرامت انسان می خندند

مرا از پرستش تو باز می دارند

تا بندهء ایشان باشم.

 

ای پاسبان خوابگاه سرمدی!

بگذار دست تهی خویش را که دامان گرفتنی ها را همگان رها کرده است

در زیر گوشی که

از آواز نبض گرم من آزار نخواهد دید، بگذارم

و سری را که از اندیشه و پندار آزاد شده است

بر بالین ابدیت بنهم.

 

شمع های خاطرات مرا خاموش کن

روزن های زمان را فرو بند

پرده های فراموشی را فرود آویز!

تنها و تنها آرزوهای مرا که برای نیستی نیافریده بودی

و سرودهای مرا که خموشی نه می پذیرند، برون بگذار!

در دخمه را ببند

و روحانیت آرامش را بگمار روشنایی هستی را

از تاریکی های من به دور دارند!

 

خدای من!

بگذار در لحظه های ابدی خویش با تو تنها بمانم!

تنهایی مقدس مرا در نیایشگاه جاودان روح گذر ناپذیر کن!

بگذار درین تنهایی مقدس

بر ارواح بی هراس درود فرستم

وجدان های دلیر را بستایم

ضمیرهای پاک را نیایش کنم.

 

سرودهای مرا آسمانی کن

نغمه های مرا ایزدی بساز

تا

شاعر وجدان انسان شوم

و ارمغانی برای ناهید و خواهرانش بسرایم.

 

"کشوری که ویرانه ندارد،

سرزمینی است که خاطره و یادگار ندارد.

سرزمینی که خاطره و یادگار ندارد،

کشوریست که تاریخ ندارد."

ابرام جوزف ربانی / مقدمهء "سرزمین بی ویرانه"

 

ای ابدیت!

ابدیت جهان روشنایی های سرمدی

جهان بی آسمان و خورشید

که از ماه و ستارگان بی نیاز و از طلوع و افول آزاد است

چشم خدا بر آن می تابد و از فروغ ایزدی روشن است،

مرا دریاب!

بدانگونه که قلزم بیکران دانهء باران را در خود می پذیرد

دیگر نه می توانم در ستارهء آدم بگنجم

این پیام دردانگیز وجدان انسان

این روح دردمند مرا در دل خویش بپذیر!

پیکر مرا که با خون کرامت و غرور رنگین است

در آب های مقدس خویش بشوی!

 

ای ابدیت!

"درخت پر از ستارگان که زمان شگوفهء تست"*

ای درخت بی سایه و درفشام!

بگذار در پای تو بیاسایم.

 

ای کانون فروزان

که ضمیر کاینات از تو روشن است

چون کوه پر از زیتون که شاخ و برگ آن شعله های آتش اند،

بگذار در تاریکیهای پر هراس خویش

در روشنایی تو روی خدا را ببینم

و در خموشی های تنهایی خویش

در آرامش تو صدای یزدان را بشنوم

و با هستی راستین خویش در آمیزم.

 

ای ابدیت!

ای آسمان زیبای رامش که

پهنای بیکران تو از آواره گی ها و تنهایی های انسان آزاد است

باشندگان تو از روان بخشایی انفاس هوا

نوازش گرمی و روشنایی خورشید

پرورش آب و برکت خاک بی نیازند

و فضای تو از ابر اندوه و درخش مرگ ایمن است

مرا با دست پروردگار خویش بنواز!

 

مرا با سرانگشت خویش که به راستی و درستی اشاره می کند

به آرامگاه سرمدی ضمیر انسان که محشر ارواح      است

راه بنمای!

جای که پناه گزینان از جهان انسان

از ستم آدمیان در آغوش امان تو آرمیده اند.

 

جای که پناه آنانیست که

در سیمای آدمی چشمان پلنگ

و در دهان انسان دندان گرگان را دیده اند

ارواحی که پیکرهای شان را در کوه و کویر

درندگان زمین و پرندگان هوا ربوده

و استخوان های شان

در میان حلقه های زنجیرهای اسارت

د رآفتاب سوزان، محشر موران و خزندگان است

و "خدا بر آن زنجیر نشان خویش را گذارده است."*

 

ای ابدیت!

راه دشوار مرا به نیاشگاهء ضمیری که

از بندگی روحانیت خواب آزاد است و نمی خسپد، هموار کن!

ضمیری که

رویاهای فریبنده به خلوتگاه وی نزدیک نه می شوند

کابوس های ترساننده از فروغ آن می گریزند

بدانگونه که زنبوران شهد از تندباد توفنده

و موران از خیزابه های جهان دوری می جویند.

 

ابرهای پندار را تنگ کن

سپیدهء دروغی زندگی را از آفاق هستی من فرو چین

بگذار بامداد حقیقت بر من بدمد

و روح آواره و جویای من در آرامگاه سرمدی خویش بیاساید.

شبی را که چون پاسبانی هراسان

به بیداری و نگرانی می گذرانم، روز کن!

 

اما خاطرات مرا بر جای بگذار!

نسترن های را که از فروغ ماه چیده

یاسمن های را که از سپیده دم جوانی دسته بسته

و ارغوان های را که از شاهراه گردونهء خورشید چیده ام

ستارگان دامان سرمدیت کن!

 

ای قریحهء شعر!

سرود من فریاد زمان من و آوای وجدان من است

بگذار افسانهء روح اندوهگین من

با سرنوشت آفرین نیاکان من انباز شود

نیاکانی که

سرگذشت شان را بر برگ های زمان نبشتند

برگ های نگارین و زرین گذشته

که در میان نوبرگ های سپید آینده

زیبا و پدرام، آفرین و درفشام هستند.

 

بر برگ های نیاکان ما ننوشته اند که

"دشمنان درختان ما را پی می کنند

و فرزندان ما در وادی های بی سایه خواهند زیست

و دریاهای ما سرخ و جنگل های ما سیاه شده اند."

 

ننوشته اند که

"پرندگان زیبا و خوشنوای ما

د رخاکستر آشیان ها و شاخساران بهشتی خویش آواره هستند

چشمه ساران همه گلگون شده

از گل ها نگهت خون شنیده می شود

آهو بره گان آب ها را می شمند و تشنه به صحرا باز می گردند."

 

در برگ های نیاکان خویش نمی خوانیم که

"اهریمنان خانه، دیوهای بیگانه را میهمان کرده

چشم وجدان بشری بر کشور ما می گرید

و شیطان بر مردم ما می خندد."

 

در برگ های زرین نیاکان ما نبشته اند:

"آنانی که بر ما تاختند ربایندگان تاج و گذارندگان باج بودند

آرزومند بودند نیروی ما را درهم شکنند

آزادی و ظفر را از آن خویشتن می دانستند

و ما را ازدر آن نمی شناختند."

 

"اما مردان شان با مردان ما می جنگیدند

دلیران ما را می ستودند

در برابر نعش کشته گان کلاه شان را بر می داشتند

زنان را پاس می گذاشتند

جنگل ها را آتش نمی زدند

روستاها را ویران نمی کردند

از فراز قبرستان نمی گذشتند

در برابر نشان های سرخ شهیدان سوار نه می رفتند."

 

ای قریحهء شعر!

آنانی که در زمان ما بر ما جنگ آورده اند

در کشور خویش از آزادی بی بهره هستند

کرامت نه می شناسند

ضمیر شان کور و روح شان رنجور است.

 

گروهی که

ارواح شان را به شیطان فروخته

و بندگی را به جان خریده اند

ددانی که بی اراده حرکت می کنند و بی شعور ساکن می شوند

جنبش شان آغاز وحشت

و سکون شان پایان کشتار است.

 

"خرس های که به دو پا راه می روند

و با آدمیزاد سر آشتی ندارند."*

 

روحانیت هستی و وجود ما را توهین می کنند

به دستور و آیین ما دست می برند

در میدان نبرد

سنب افزار ستوران کشته را می دزدند

و کیسه های جنگاوران مرده را می برند

می اندیشند که

خدا را در وجدان

روحانیت را در ضمیر

اندیشه را در مغز

و دلیری را در قلوب

غرور را در نگاه

شکوه را در پندار

کرامت را در سر

و آزادی را در روح ما تباه کنند.

 

دم آزادی را در گلوی ما گره زنند

حرف حق را بر زبان ما ببرند

بر لب های ما مهر اسارت گذارند

و دهان ما را در زنجیر بندند.

 

ولی نشان دندان ما

جاودان بر زنجیرهای شان نمایان خواهد ماند.

 

"آنان که با اشک و اندوه کاشته اند

با سرور و شادی خواهند درود

و همگان باز در سایهء تاک

و پای انجیر خویش خواهند نشست."

انجیل

 

ای پاسبان آسمان های شب!

مگذار ظلمت زشتی بر فروغ نکویی چیره شود

زشتکاری پاکی ضمیرانسان را پلید کند

آدمیت زبون و کرامت واژون گردد!

 

"هنگامی که گناه و زشتکاری بر انسانیت پیروز می شود

شیطان دندان هایش را در تبسمی نمایان می کند

تبسمی از غرور که به تقلید از فروتنی می ماند."*

 

مگذار که ابلیسان آدم رو

جام شان را به پیروزی بلند کنند

بدمست شوند و بخندند

انگاری که شهد آسمانی خورده و شیر بهشتی نوشیده اند.

 

پروردگار من!

ای گوشوان آرامش ارواح!

بگذار بیدار شوم و برخیزم

هنگام سپیده دم

بروم و بر کوهی

که از فراز آن وادی ها را می دیدم

با ابرهای که بر ستیغ های بلند فرود می آیند

انباز شوم و با نسیم سحر سیر کنم.

 

در وادی های که

بر لب چشمه زاران و کنار رودباران

گردشگاه هستی نخستین من بود

با زمزمهء آب ها و همهمهء شاخساران درآمیزم

با نگهت گل های که با آخرین تبسم ستارهء سحری شگفته اند

در هوایی کهبر بام های دهکده ها

و کشت های بازماندگان من پرواز می کند، بوزم

بام های که بار دیگر بر آن سبزه روییده

درختانی که از خاکستر سوختگان خویش نیرو گرفته

و جوانتر برخاسته اند

کشت های که باران زمان آتش آن را فرو نشانیده

و در زمین های سوختهء خویش برومند تر شده اند.

 

پیش از آنکه

آنوس دیبای گلگون خویش را به بر کند

و پیکر گایا در فروغ ستارهء روز برهنه گردد

و خورشید شبنم ها را بنوشد

با نخستین آوای نی های شبانان

باز خواهم گشت.

 

ای پاسبان آرامش سرمدی!

بگذار از بستر ابدیت برخیزم

هنگامی که

درهای دل شب را فرا سپیده می گشایند

ناهید و خواهرانش

جامه های بهشتی شان را به بر می کنند

با بال های روحانی پر می گشایند

نیاشگران خاکی را که در آن به خون تپیدند

با نسیم دامان و نگهت گیسوان خویش می نوازند.

 

سجع پرواز شان

آهنگ سرودهای درود

و خموشی جاودان شان نیایش آدمیان و فرشته گان است

یاد شان در خاطر خدا

و در دل خاکیست که آن را دوست داشتند.

 

"دل های دلیری که شایستگی شان را

در قهرمانی آشکار کردند

و در آغوش روحانیت آرامش خفتند.

ای دل های دلیر!

یادگار شما در دل خاکیست که آن را دوست داشتید."*

 

ای خدای راستین!

سقف های معابد ما را بر دستان توانا

و ستون های نیاشگاه ها را با نیروی خویش استوار کن!

ابرهای ما را آبستن

کوه های ما را سپید

وادی های ما را سبز

بیشه های ما را کبود

چشمه های ما را خروشان کن

و رودهای ما را به کویرهای ما بفرست!

 

دانه های ما را برومند کن و کاشته های ما را برویان

آسیاهای ما را بگردان

گاوآهن های ما را در فشام و خاک ما را پدرام کن!

 

پروردگار من!

فرزندان ما را آزاد کن!

کرامت و غرور ما را باز گردان

دانهء هستی ما را در خاکی مرویان که سایهء دشمن بر آن بیفتد!

 

ای پروردگار فروغ های که نه می میرند،

وجدان های که نمی خوابند،

ضمیرهای که از تاریکی ها و کابوس ها آزاد هستند،

و ارواحی که اسیر نمی شوند و بندگی نمی پذیرند!

بگذار سرودی را که بر سر در ایوان تو نبشته است، بسرایم:

"آنان که با اشک و اندوه کاشته اند

با سرور و شادی خواهند درود

و همگان باز در سایهء تاک

و پای انجیر خویش خواهند نشست."*

 

شوم است سرنوشت آنکو

شاعر اندوه انسان باشد

آسمان الهام او اشک بارد

چشمهء استعداد او خون زاید

قریحهء وی در زنجیر و اندیشهء وی اسیر باشد

دلش فریاد کند و لبش خاموش ماند.

 

ولی ای پروردگار اندیشه های راستین و برین

و ای آفرینندهء سخن های آزاد و آفرین!

بگذار شاعر دشمن

ظفر و پیروزی پر هوس را بستاید

پر هوس جنگاوری نیرومند که

سپاه خویش و مردمان را به سوی تباهی راند

و خود زنده ماند.

 

من سرود شادباش و ستایش

ناهید و خواهرانش را به آسمان ها خواهم فرستاد

ناهید و خواهرانش که

خود همگان در خاک و خون خفتند

تا دیگران، مردم شان آزاد و زنده بمانند.

 

هنگامی که جنگ آخرین به پایان رسد

پیروزی و ظفر ناهید و خواهرانش

ظفر حق

فتح خدا

و پیروزی مردم خواهد بود

و زمان مرا

شاعر سرور و شادمانی انسان خواهد خواند.

 

عبدالرحمن پژواک

محل؟  تاریخ؟

 

 

 

 

 

 

 


INSERT YOUR TEXT HERE