© Pazhwak Foundation 2015. Proudly created with Wix.com

یادی از استاد پژواک

 

استاد عبدالرحمن پژواک در سال ۱۹۱۹ میلادی در خانوادۀ مرحوم قاضی عبدالله در دامان بالاحصار تاریخی شهر غزنه چشم به جهان گشود. همۀ عمر برای سعادت، خوشبختی و غنای ارزش های ملی افغانستان دم و قدم زد و در سال ۱۹۹۵ میلادی در شهر پشاور دار فانی را وداع گفت و در قریۀ باغبانی ولسوالی سرخرود ولایت ننگرهار به خاک سپرده شد

 

 استاد عبدالرحمن پژواک زنده گی کاریش را از انجمن تاریخ آغاز کرد، بعد در ریاست مستقل مطبوعات کار کرد. مدتی مدیر مسوول روزنامهء اصلاح و پسان ها آژانس اطلاعاتی باختر را رهبری کرد و ریاست پشتو تولنه را پیش برد. استاد پژواک در ایام تصدیش در ادارات مختلف مطبوعاتی و فرهنگی، به اصل آزادی بیان وفادار ماند.  استاد، در سازمان های «یونسکو»، «حقوق بشر»، «یونیسف» و بالاخره در سازمان ملل متحد به پژواک ملت افغان مبدل شد و در پیوستن افغانستان به اعلامیهء حقوق بشر و تحرک عدم انسلاک در عرصه بین المللی نقش برازنده داشت

 

استاد پژواک، مبتکر و مؤلف حق تعیین سرنوشت ملت هاست که به آن «حق خود ارادیت» گفته می شود که در اثر تلاش های پژواک به حیث حق مسلم ملت ها در منشورسازمان ملل قید شده است 

 

از استاد عبدالرحمن پژواک کتاب ها و ترجمه های زیاد به نشر رسیده است که بانوی بلخ، حماسۀ ناهید نامه، گل های اندیشه، افسانه های مردم، مردان پاراپامیزاد، یک زن، آواره، گلهای کوهی، ترجمۀ پیامبر جبران خلیل جبران، اشعار تاگور، الماس ناشکن و ده ها اثر دیگر در این شمار اند.  استاد عبدالرحمن پژواک مردی آزادۀ از تبار آزاده گان و باور مند به اندیشه های انسان بود که اینک با گذشت پانزده سال از خموشی وی کلام و اندیشۀ آزاد و انسانیش همچنان زنده و باقیست.  استاد پژواک در پاسخ به یک سرودۀ علامه اقبال لاهوری چنین می گوید

 

من مقتدای خویشم، کس نیست امام من

بادار ندارم من، کس نیست غلام من

از روی و ریا رستم، تا قبلهء خود هستم

رو سوی دل آوردم، آنجاست مقام من

آداب رکوع من، خم کردن زانونیست

بر سینه نهادن دست، نبود به قیام من

من چشمهء خورشیدم، نه ماه فروغ اندوز

محتاج به ساقی نیست، پر بودن جام من

چون ثابت وسیاره، بر جایم و آواره

بر جبههء هر کوکب، ثبت است دوام من

با عابد فرزانه، از دور اشارت کن

بر عارف دیوانه، بفرست سلام من

ایکاش نمی بودم، انسان که نمی گردید

اندیشه من پخته، در فطرت خام من

" اقبال " غلامی بود، در بند امامی بود

من بنده آزادم، کس نیست امام من

پژواک ندای خود، هستم نه صدای غیر

پژواک جوانان را، این است پیام من